ما أَذَلَّ الْيَتيمِ حينَ يُنَادى * بِأَبيهِ وَ لا يَراهُ مُجيباً . « 1 »
اى ماهى كه چون به سر حد كمال رسيد ناگهان خسوفش او را در ربود و غروب كرد ؛
اى پاره دلم گمان نمىكردم سرنوشت ما اين گونه باشد ؛
اى برادر با فاطمهء خردسال سخن گوى ، زيرا نزديك است دلش آب شود ؛
اى برادرم دل تو بر ما مهربان بود ، چرا سخت شده است ؛
اى برادرم اى كاش مىديدى على ( زين العابدين ) را كه هنگام اسيرى و بىپدرى توانايى نشست و برخاست نداشت ؛
هرگاه او را ضربتى مىزدند با ناتوانى تو را صدا مىزد و اشكش جارى بود ؛
اى برادرم او را پيش طلب و در بگير و دل ترسانش را آرامش بده ؛
چه ذلّت و خوارى است يتيمى را كه پدر خود را بخواند و جواب دهندهاى نبيند . « 2 »
4 - 2 - متنبّه شدن يكى از شيعيان كوفه توسّط حضرت زينب ( س )
وى گويد : جنايتى را مرتكب شدم و خطايى كردم كه اگر خدا مرا نبخشد قطعاً اهل جهنّم هستم . اجمال مطلب اين كه از جريانات بىخبر بودم . صحنههاى عجيب و غريبى را مشاهده مىكردم ، از جمله اينكه ديدم زنى مشغول صحبت است ، از وى پرسيدم اين سرها مربوط به چه كسانى است ؟ اين اسيران كيانند ؟ در اين موقع آن زن اسير فرياد برآورد : شما حيا نمىكنيد از خدا كه به ما نگاه مىكنيد !
من از نهيب او افتادم و غش كردم . وقتى به هوش آمدم آنها را ديدم كه داراى
هامش
( 1 ) - بحار الانوار ، ج 45 ، ص 114 ؛ ناسخ التواريخ ، ج 3 ، ص 55 - 52 ؛ رمز المصيبة ، ج 3 ، ص 111 .
( 2 ) - مرحوم شعرانى ذيل اشعار فوق مىگويد : مؤلّف در منتهى الامال در صحّت روايت مسلم جصّاص ترديد كرده است . براى اينكه در كتب معتبرهء قديم كه به دست ما رسيده است ذكر اين قصّه است و ما در اين باره همان را گوئيم كه در قصّه طفلان مسلم و عروسى قاسم گفتيم و همهء كتب قديم به ما نرسيده است و قرينه بر كذب اينها نداريم . بلى اگر شرط نقل حديث وجود يقين بود و از كتب معتبره يقين حاصل مىشد بايستى به همان اكتفا كنيم . امّا هر دو مقدمه ممنوع است نه يقين شرط است و نه از كتب معتبرهء قديم يقين حاصل مىشود . بلى ظنّى كه از آنها حاصل مىشود قوىتر از ظن ديگر است . ( ترجمه نفس المهموم شعرانى ، ص 222 )