تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
نجات بدهم . و هيچ اهميت نمىداد كه اعتراف كند كه در گذشته چطور بوده است ، و حتى افتخار مىكرد كه بگويد من در گذشته پست بودم ، آن طور فكر مىكردم ، هيچ سابقهء درخشان ملى ندارم ، ولى امروز اين طور فكر مىكنم ، از شما عالىتر فكر مىكنم ، اين را مىگويند شخصيت . آيا كلمه‌اى هست كه از كلمهء « لا إله الا اللَّه » بيشتر به روح انسان حماسه و شخصيت بخشد ؟ معبودى ، مُطاعى ، قابل پرستشى غير از خدا نيست . يك جرم فلكى ، يك حيوان ، يك سنگ ، يك درخت كجا و سر تعظيم فرود آوردن يك بشر كجا ! من در مقابل غير خدا ، هر چه هست ، سر تعظيم فرود نمىآورم . من طرفدار عدالتم ، طرفدار حق و احسانم ، طرفدار فضيلتم ، به اين مىگويند شخصيت . امويين كارى كردند كه شخصيت اسلامى را در ميان مسلمين مىراندند . كوفه مركز ارتش اسلام بود و اگر امام حسين به كوفه نمىرفت امروز تمام مورخين دنيا او را ملامت مىكردند ، مىگفتند عراق كه مركز ارتش اسلامى بود از تو دعوت كرده بود و هجده هزار نفر با نمايندهء تو بيعت كردند و دوازده هزار نامه براى تو فرستادند ، چرا به آنجا نرفتى ؟ مگر از عراق جايى بهتر و بالاتر هم بود ؟ ! اساساً كوفه شهرى است كه بعد از جنگ‌هايى كه در صدر اسلام واقع شد ، به دستور عمر بن خطّاب توسط ارتش اسلام ساخته شد ، و از كوفىها و مردم عراق شجاع‌تر و سلحشورتر وجود نداشت . در عين حال همين مردمى كه هجده هزار بيعت‌كننده داشتند و دوازده هزار نامه نوشته بودند ، به مجرد اين كه سر و كلّهء پسر زياد پيدا شد همه فرار كردند ، چرا ؟ چون زياد بن ابيه سال‌ها در كوفه حكومت كرده بود ، آن قدر چشم درآورده بود ، آن قدر دست و پاها بريده بود ، آن قدر شكم‌ها سفره كرده بود ، آن قدر افراد را در زندان‌ها كشته بود كه اينها به كلى احساس شخصيت خودشان را از دست داده بودند . لذا تا شنيدند پسر زياد آمد ، زن دست شوهرش را مىگرفت و او را از پيش مسلم كنار مىكشيد ، مادر دست بچهء خودش را مىگرفت ، خواهر دست برادر خودش را مىگرفت ، پدر دست فرزند خودش را مىگرفت و از مسلم جدا مىكرد ، و بىشك مردم كوفه از شيعيان على بن ابىطالب بودند و امام حسين را شيعيانش كشتند ، لذا در همان زمان هم مىگفتند « قُلُوبُهُمْ مَعَهُ وَ سُيُوفُهُمْ عَلَيْهِ » « 1 »
هامش
( 1 ) . مقتل الحسين مقرّم ، ص 203 .