تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤

جملهء ديگرى كه باز از او نقل كرده‌اند اين است : انَّ جَميعَ ما طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ فى مَشارِقِ الارْضِ وَ مَغارِبِها ، بَحْرِها وَ بَرِّها وَ سَهْلِها و جَبَلِها عِنْدَ وَلِىّ مِنْ أوْلياءِ اللَّهِ وَ اهْلِ الْمَعْرِفَةِ بِحَقّ اللَّهِ كَفَيىءِ الظّلالِ . ضمناً شما از اينجا بفهميد يك مردى كه حماسهء الهى است فرقش با ديگران چيست . مىگويد : جميع آنچه خورشيد بر آن طلوع مىكند ، تمام دنيا و مافيها ، درياى آن و خشكى آن ، كوه و دشت آن در نزد كسى كه با خداى خودش آشنايى دارد و عظمت الهى را درك كرده و در پيشگاه الهى سر سپرده است ، مثل يك سايه است . بعد اين طور ادامه مىدهد : « الا حُرٌّ يَدَعُ هذِهِ اللُّماظَةَ لِاهْلِها » « 1 » آيا يك آزادمرد پيدا نمىشود كه به دنيا و مافيهاى آن بى اعتنا باشد ؟ دنيا و مافيها براى انسانى كه بخواهد خود را برده و بندهء آن كند ، به آن طمع داشته باشد و آن را هدف كار خودش قرار بدهد ، مثل لُماظَه است . مىدانيد لُماظَه چيست ؟ انسان وقتى غذا مىخورد ، لاى دندانهايش يك چيزهايى مثلًا يك تكه گوشتى باقى مىماند كه با خلال آن را درمىآورد . همان را لُماظَه مىگويند . يزيد و مُلك يزيد و دنيا و مافيهايش در منطق حسين ( ع ) لُماظه هستند . بعد مىگويد : ايها النّاس ! در دنيا به جز خدا چيزى پيدا نمىشود كه اين ارزش را داشته باشد كه شما جان و نفس خودتان را به آن بفروشيد ؛ خودتان را نفروشيد ، آزادمرد باشيد ، خودفروش نباشيد . جمله‌اى ديگر : « النّاسُ عَبيدُ الدُّنيا » . مردم را به حالت بردگى و بندگىشان اين طور تحقير مىكند كه عيب مردم اين است كه بندهء دنيا هستند ، برده صفت هستند ، بندهء مطامع خودشان هستند . روى همين جهت ، دين - كه جوهر آزادى است و انسان را از غير خدا آزاد و بندهء حقيقت مىكند - در عمق روحشان اثر نگذاشته است . وَالدّينُ لَعِقٌ عَلى الْسنتهِم يَحوطونَهُ ما دَرَّتْ مَعائِشُهُمْ ، فَاذا مُحّصوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانونَ . « 2 » عثمان ابوذر غفارى را تبعيد و اعلام مىكند كه احدى حق ندارد اين مرد را كه از نظر حكومت مجرم است مشايعت كند . ولى على اعتنا به اين فرمان خليفه نمىكند و خودش و حسن و حسين او را مشايعت مىكنند . هر كدام از آنها جمله‌هايى دارند ، حسين بن على هم

هامش
( 1 ) . لمعة من بلاغة الحسين ، ص 95 ، به نقل از نفس المهموم حاج شيخ عباس قمى .
( 2 ) . تحف العقول ، ص 250 .