برون كنند ، اگر قدرت اين كار داشتند و حاكم خويش را از شهر براندند و كس در آنجا نماند كه با تو دشمنى كند ، نزد آنها مىروى . مع ذلك من از مكر آنها ايمن نيستم . و اگر نكردند در جاى خود مىمانى تا فرمان خدا برسد كه در آنجا قلعهها و درهها هست » . حسين گفت : « اى پسر عم ميدانم كه خير خواه منى و نسبت به من مهربانى ولى مسلم بن عقيل به من نوشته كه اهل شهر بر بيعت و يارى من همدل شدهاند ، من نيز تصميم دارم سوى آنها حركت كنم . »
ابن عباس گفت : « آنها را آزمودهاى ؟ كه ياران پدر و برادر تو هستند و فردا به همدستى حاكم خود تو را خواهند كشت ، اگر تو به روى و ابن زياد از رفتنت خبردار شود ، آنها را بر ضد تو دعوت مىكند و كسانى كه به تو نامه نوشتهاند ، از دشمنان سختتر خواهند بود . اگر به خلاف رأى من ناچار سوى كوفه مىروى ، زن و فرزند را همراه مبر . به خدا مىترسم كه تو را نيز مانند عثمان ، كه زن و فرزندش ناظر قتل او بودند ، بكشند . » جواب وى آن بود كه « اگر در آنجا كشته شوم ، بهتر از آن است كه در مكه خونم را بريزند » .
ابن عباس از او نوميد شد و برون رفت . و به عبداللَّه بن زبير گذشت و گفت : « اى پسر زبير كارت درست شد . » و شعرى بدين مضمون خواند : « اى پرستو كه در خانهاى ! خانه خلوت شد تخم بگذار و چهچه بزن و هر چه مىخواهى منقار بزن » . ابن زبير خبر يافت كه حسين قصد رفتن به سوى كوفه دارد . وى اقامت حسين را در مكه خوش نداشت .
زيرا مردم ، ابن زبير را با وى برابر نمىگرفتند و به نظر او چيزى دلپسندتر از آن نبود كه حسين از مكه برون شود ، بدين جهت پيش وى رفت و گفت : « اى ابوعبداللَّه چه خبر دارى ؟ به خدا من از خدا بيم دارم كه در جهاد اين قوم ستمگر ، كه بندگان صالح خدا را خوار گرفتهاند ، قصور كرده باشم » . حسين گفت : « قصد دارم به كوفه بروم . گفت : خدا تو را توفيق دهد . اگر من آنجا يارانى مثل تو داشتم از كوفه چشم نمىپوشيدم . »
آنگاه از بيم آن كه امام بد گمان شود گفت : « اما اگر اينجا بمانى و ما و اهل حجاز را به دعوت خود بخوانى ، مىپذيريم و بدور تو فراهم مىشويم كه از يزيد و پدر يزيد به خلافت شايستهترى . »
و هم ابوبكر بن حارث بن هشام پيش حسين آمد و گفت : « اى پسر عمو به جهت خويشاوندى دلبستهء توام و نمىدانم چگونه تو را نصيحت كنم » . حسين گفت : « اى ابوبكر تو
عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 112
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١١٢