پس ، روى به برادر خويش ، عبّاس ، آورد و گفت : اى برادر ، برو و از اينها بپرس كه به چه كار آمدهايد ؟
عبّاس به برادران خويش فرمود : با من باشيد . پس همگى برنشستند و برابر لشكر عمر سعد شدند و پرسيدند : غرض آمدن شما چيست ؟
گفتند : فرمان عبيداللَّه رسيده است كه بيعت يزيد بر حسين بن على ( ع ) و برادران او عرضه كنيد . اگر قبول كنند ، فَهُوَالْمُراد و الا با ايشان جنگ كنيد .
عبّاس گفت : ساعتى صبر كنيد تا بازگردم و اميرالمؤمنين حسين ( ع ) را خبر دهم .
آن قوم جا به جا توقّف كردند . عبّاس نزديك برادر آمد و سخن ايشان بازگفت . آن حضرت سر در پيش افكند . عبّاس ايستاده بود و اصحاب اميرالمؤمنين با اين قوم سخن همى گفتند . حبيب بن مظاهِر الْاسَدى ايشان را مىگفت : بد قومى خواهيد بود روز قيامت كه به حضرت بارى تعالى رسيد ؛ چه ، فرزند پيغمبر او ، اهل بيت اتقيا ، شيعهء ابرار ، و اصحاب اخيار او را كشته باشيد .
و اميرالمؤمنين حسين ( ع ) تشنه لب نشسته بود و در كار جنگ با آن قوم انديشه مىكرد .
پس ، برادر خود ، عبّاس را فرمود : اى برادر ، مىخواهم كه يك امشب كه در پيش است عبادت كنم و از خداى تعالى آمرزش خواهم و از او - جلّ و علا - در اين محاربه با اين جماعت مدد و معونت و ظفر و نصرت طلبم . تو را به نزد اين قوم مىبايد رفت و از ايشان درخواست كرد كه يك امروز بازگردند و امشب ما را مهل دهند تا فردا بامداد روى به كارزار آريم .
عبّاس به نزد آن قوم آمد و اين معنى با ايشان باز گفت و التماس كرد كه بازگردند و باقى آن روز و آن شب مهلت دهند .
عمر سعد ، شمر را گفت : چه مصلحت مىبينى ايشان را مهلت دهيم يا نه ؟
شمر گفت : امير تويى ، من چه مىدانم ؟
عمر سعد گفت : كاشكى من امير نبودمى و در اين مهلكه نيفتادمى .
عمرو بن حجاج زبيدى گفت : سبحان اللَّه ! اگر اين جماعت كه ما به ايشان جنگ فرمودهايد تُرك بودندى [ و ] اين قدر درخواست كردندى ، واجب بودى كه التماس ايشان به اجابت مقرون داشتندى ، فَكَيْفَ كه اهل بيت محمّد مصطفايند !
عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 109
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١٠٩