تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
آنها بدر رفت و وارد قصر شد . وقتى خبر آمدن ابن زياد به مسلم رسيد به خانهء هانى بن عروهء مرادى تغيير مكان داد . ابن زياد جاسوسان بر مسلم گماشت تا محل او را كشف كرد . و محمد ابن اشعث بن قيس را به طلب هانى فرستاد . و چون بيامد دربارهء مسلم از او سوال كرد ، هانى منكر شد و ابن زياد با او بخشونت سخن گفت . هانى گفت . « زياد ، پدرت بر من حقى دارد ؛ دوست دارم آن را تلافى كنم ، آيا مىخواهى خير تو را بگويم ؟ » ابن زياد گفت : « چيست ؟ » گفت : « اين است كه تو و خاندانت با اموالتان سالم سوى شام برگرديد زيرا كسى كه بيشتر از تو و رفيقت حق دارد اينجا آمده است » . ابن زياد گفت : « او را نزديك من آريد » . و چون نزديكش آوردند با چوبى كه در دست داشت ، به صورت او زد و بينى و ابروى او را بشكست و گوشت چهره‌اش بدريد و چوب را به سر و صورت او بشكست ، هانى دست به دستهء شمشير يكى از نگهبانان برد و آن مرد دست او بگرفت و نگذاشت شمشير را بگيرد . ياران هانى بر در فرياد زدند « رفيق ما كشته شد . » ابن زياد از آنها بيمناك شد و بگفت تا او را در خانه‌اى كه مجاور آن محل بود زندانى كردند . و شريح قاضى را به نزد آنها فرستاد و او شهادت داد كه هانى زنده است و كشته نشده است ، و آنها پراكنده شدند ، وقتى مسلم از رفتار ابن زياد با هانى خبر يافت ، بگفت تا منادى فرياد « يا منصور » زد ، كه شعار آنها بود . اهل كوفه بانگ « يا منصور » برداشتند و دوازده هزار مرد بر او فراهم شدند . و به طرف ابن زياد حركت كردند ، ابن زياد در قصر متحصن شد و قصر را محاصره كردند . هنگام شب مسلم فقط يك صد مرد با خود داشت و چون ديد كه مردم پراكنده مىشوند سوى دربندهاى قبيلهء كنده حركت كرد و هنوز به دروازه نرسيده بود كه فقط سه نفر همراه او بودند ، و چون از دروازه برون شد هيچ كس با او نبود ، و حيران بماند و نمىدانست كجا رود و كسى را نيافت كه راه را به او نشان بدهد . ناچار از اسب فرود آمد و همچنان سرگردان در كوچه‌هاى كوفه ميرفت و نميدانست كجا رود تا به خانهء زنى رسيد كه وابستهء اشعث بن قيس بود و از او آب خواست . زن او را آب داد و از احوالش پرسيد و او قصهء خويش را بگفت . زن به حالش رقت كرد و او را به خانه برد . وقتى پسرش آمد و جاى مسلم را بدانست ، صبحگاهان پيش محمد بن اشعث رفت و قضيه را به دو خبر داد ، ابن اشعث نيز پيش ابن زياد رفت و به او خبر داد . ابن زياد گفت : « برو او را پيش من بيار » و عبداللَّه بن عباس سلمى را با هفتاد مرد