درست به عينه بر همين ممشا و مسير حركت مىنمايند ولى بسيار ناموزونتر و ناشايستهتر ، زيرا اگر در مشرب عامّه ، مخالفت با علماء شيعه بر محور و مدار عدم قبول خلافت غاصبين و ظالمين به اهل بيت عصمت و طهارت قرار گرفته است ، در مسأله مخالفت غير مطّلعين از شيعه ، مبنا ، بر محوريّت عرفان و فلسفه و مبانى قويم اين دو مدرسه است گرچه به صورت و رنگ انتحال به سنّت مطرح مىشود و اين گناهى است نابخشودنى .
بسيارى از جهّال از آنجا كه نمىتوانند و تا ابد نيز نخواهند توانست كه با مبانى رصين و پولادين فلسفه و عرفان اسلامى و تشيّع علوى و مدرسه اهل بيت سلام الله عليهم اجمعين ، به مقابله برخيزند و جز تحويل چرندياتى چند و لاطائلاتى در صفحات و اوراق به مردم عوام مطلبى ندارند ، از راه انتحال به سنّت و گرايش به عامّه وارد مىشوند و مولانا و امثال او را از جهت دارا بودن كيش و مذهب تسنّن ، محكوم و مطرود مىسازند . و اين نكته نهايت بىانصافى و دريوزگى علمى و فرهنگى است .
مشكل مثنوى مولانا نزد مخالفين اشتمال بر مبانى دقيق عرفان اسلامى است
اگر اشعارى كه مدح و ثناى خلفاء ثلاثه را دارا است از مثنوى مولانا حذف كنيم و خود مولانا اقرار نمايد كه اين اشعار مثلًا از من نبوده و بدان افزوده شده است آيا ديگر اين كتاب بىمثال براى شما خالى از اشكال و ايراد خواهد شد ؟ و ديگر اعتراضى بر او و مطالبش وارد نخواهد بود ؟ خير ، مثنوى مولانا اشكالش در اشعار مدح خلفاء نيست كه در اعلان و ابلاغ و اظهار مبانى عرفان و وحدتوجود است ، شما از وحدت وجود مولانا مىترسيد نه از مدائح او نسبت به خلفاء ، چه خوب مىدانيد كه شخصيّتى بىبديل چون جنابش اگر از مثل ابوبكر و عمر و عثمانى كه در عرضهء مسايل علمى و فرهنگى حتّى از كمترين مراتب معرفتى در زمان خود پائينتر بودند ، مدح و ثنا گويند به اعتبار و اتقان كلمات و سخنان خويش لطمه وارد نموده است .