چون بمردم از حواس بوالبشر * حق مرا شد سمع و ادراك و بصر
چونكه من من نيستم اين دم ز هوست * پيش اين دم هر كه دم زد كافر اوست
هست اندر نقش اين روباه شير * سوى اين روبه نشايد شد دلير
گر نبودى نوح شير سرمدى * پس جهانى را چرا برهم زدى
صد هزاران شير بود او در تنى * او چو آتش بود و عالم خرمنى
جمله ما و من به پيش او نهيد * ملك ملك اوست ملك او را دهيد
چون فقير آئيد اندر راه راست * شير و صيد شير خود آن شماست
زانكه او پاك است و سبحان وصف اوست * بىنيازست او ز نغز و مغز و پوست
هر شكار و هر كراماتى كه هست * از براى بندگان آن شهست
آنكه او بىنقش ساده سينه شد * نقشهاى غيب را آئينه شد [ 1 ]
حقيقت علم و عرفان عارف به انقلاب شخصيّت و هويّت وجودى او برمىگردد
از مطالب گذشته به خوبى روشن شد كه فرق بين عارف كامل و عالم بالله با غير آن فقط در مقام اثبات و شهودِ مسأله است . يعنى عارف تمامى وجود و هستى عالم امكان را محو و فانى در وجود و هستى ذات حضرت حق مىداند ، و هيچ هستىاى چه در مرتبه ذات و چه در ساير مراتب از صفات و ملكات و عوارض ذات را به غير حقّ نسبت نمىدهد ؛ و اين علم و ادراك ناشى از مرتبه شهود است نه صرف تفكّر و تعقّل . ولى غير عارف براى غير حقّ حقيقت و وجودى مستقلّ و ذاتى ممتاز و جداى از ذات و حقيقت حضرت ربّ العزّة معتقد است ؛ و گرچه با عبارات و الفاظ و كلمات زيبا بخواهد همان ادراك و علم عارف را بازگو نمايد ولى اين فقط در مقام حكايت و نقل است و در محدودهء تفكّر و تعقّل كه بواسطه ضعف وجودى دائماً دستخوش اضطرابات و تشويشات و تشكيكات خواهد شد و بطور ملكه براى او قوام و قرار نخواهد داشت .
هامش
[ 1 ] مثنوى ، مولوى ، دفتر اوّل