آنگاه امر كرد كه قيچى آوردند و با دست خود شارب آن درويش را كوتاه نمود ، سپس به امر تربيت و تزكيه و دستور اوراد و اذكار و ساير شؤون او قيام فرمود .
به هر جهت عمرو بن عاص خطاب به نجاشى كرد و گفت : اى پادشاه ! عدّهاى از مردمان ما دين و مذهب ما را رها نمودهاند و به كيش و مذهب ديگرى وارد شدهاند ، اينان خدايان ما را دشنام مىدهند و موجب گمراهى جوانان ما و فساد در اجتماع و ملّت و بهمريختگى اوضاع شهر و قبيله گشتهاند ؛ اينك ما به اينجا آمدهايم تا از تو تقاضا كنيم آنها را به ما باز گردانى و امنيّت و آسايش و وحدت كلمه را دوباره به دست آوريم .
نجاشى رو به وزراء خود نمود و گفت : آيا چنين مطلبى صحيح است ؟ و آيا عدّهاى به اينجا فرار كردهاند و هجرت نمودهاند ؟ آنها گفتند : بلى عدّهاى كه مردان آنها بيش از هشتاد نفر مىباشند به رياست و زعامت شخصى بنام جعفر بن أبىطالب به اين سرزمين هجرت كردهاند ؛ مردمانى پارسا و مؤدّب به اخلاق و بسيار متين و وزين مىباشند و اكنون در ميان ما بسر مىبرند . نجاشى امر كرد كه آنها حاضر شوند .
جعفر بن أبىطالب به اتّفاق چند نفر از رفقاى خود من جمله عبدالله بن مسعود بر نجاشى وارد شدند و بدون اينكه طبق رسوم و عادات آنها سجده كنند فقط به سلام بر پادشاه و ساير افراد اكتفاء نمودند و تحيّت اسلامى را بجاى آوردند .
در اين هنگام نجاشى رو به جعفر بن أبىطالب كرد و گفت : اينها چه مىگويند ؟
مىگويند كه من شما را به وطن اصلى برگردانم ! جعفر خطاب به نجاشى كرد و گفت : اى سلطان ! از ايشان سؤال كن : آيا ما غلامان زر خريد ايشانيم كه از دست مولاى خود فرار نموده باشد ؟ و يا مالى را از ايشان به سرقت بردهايم ؟ و يا كسى را از ايشان به قتل رساندهايم و بايد مال را پس بدهيم يا قصاص را پذيرا گرديم ؟ عمرو ابن عاص گفت : نه ، هيچ كدام از اينها نيست ؛ شما مردمان محترم و آزاد مىباشيد .
جعفر گفت : پس از ما چه مىخواهيد ؟ شما ما را اذيّت نموديد و نهايت شدّت و
اسرار ملكوت (مقدمه شرح حديث عنوان بصرى از امام صادق ع) (فارسى) — صفحة 177
مساهمون: السيد محمد محسن الطهراني
ص١٧٧