هامش
در اين وقت مرا به سوى سرزمينى در عراق موسوم به كربلا سير دادند پس در آنجا فرزندم
حسين و جمعى از اهل بيت و فرزندانم را ديدم كه در خاك و خون افتادهاند ، پس من همينطور خونهاى آنها را برمىداشتم كه اكنون در دست من مىبينى . حضرت دستانشان را باز كردند و فرمودند : بگير اينها را و با خود نگه دار . آن را گرفتم مانند خاك سرخ بود و در شيشهاى قرار دادم و سرش را محكم نمودم و در جائى مطمئن محافظت نمودم . پس زمانى كه حسين عليه السّلام قصد خروج از مكّه را به سمت عراق داشت ، من اين شيشه را هر روز و شب باز مىكردم و آن را مىبوئيدم و بر مصائبى كه در انتظار او بود اشك مىريختم تا اينكه روز دهم عاشورا شد ، روزى كه حسين در آن روز به قتل رسيد . صبح آن را باز كردم ديدم به حال خود است امّا هنگام عصر دوباره آمدم و در شيشه را باز كردم ديدم آن خاك تبديل به خون تازه شده است . پس صيحهاى زدم و شروع به گريه و فغان نمودم ، . . . تا اينكه پيكى آمد و خبر از شهادت آن حضرت داد و ديدم آنچه را كه مشاهده كرده بودم راست بوده است . مترجم ]