هامش
معاويه گفت : اوصاف على را برايم نقل كن . عدىّ گفت : اگر ممكن است مرا معاف دارى ، معاويه گفت : معاف نمىكنم .
عدىّ گفت : قسم به خدا داراى افقى بس بعيد و مقامى غير قابل وصول بود ، و داراى ارادهاى متين و استوار ( در مسير حقّ با قوّت و شدّت حركت مىنمود ) سخن به عدل مىراند ، و در
مقام حكم و قضاوت واقع را منظور مىداشت ، حكمت از تمام وجودش تراوش مىنمود و علم از همه آثارش جارى مىگشت ، از دنيا و زخارف آن گريزان بود و به شب و تاريكيهاى آن انس مىورزيد . اغلب اوقات اشك از چشمانش سرازير بود و دائماً در حال تفكّر و تأمّل بود ، وقتى با خود تنها بود نفس خود را به حساب مىكشيد و به اعمال و كردارش مىانديشيد و بر گذشته خود دستان خود را به حال ندامت تكان مىداد ، از لباس كوتاه خوشش مىآمد و غذاى خشن را دوست مىداشت . در ميان ما چون يكى از ما بود اگر او را به منزل دعوت مىكرديم اجابت مىكرد و هنگامى كه نزد او مىرفتيم ما را به خود نزديك مىكرد . و با وجود احساس يكرنگى و صميميّت بين ما چنان هيبت و جلالى داشت كه قادر بر تكلّم با او نبوديم . و از عظمت و رفعتش قدرت نگاه به او را نداشتيم . هنگامى كه سخن مىگفت دندانهاى سفيدش مانند لؤلؤ درخشنده متلألأ مىشد ، ملتزمين به دين را گرامى مىداشت و مساكين را مورد لطف و محبّت خود قرار مىداد . شخص قوى از ظلم او در امان بود و ضعيف از عدل او مأيوس نمىگرديد .
قسم به خدا شبى او را ديدم كه در محراب عبادتش به راز و نياز مشغول بود . تاريكى شب همه جا را فرا گرفته بود و ستارگان پنهان شده بودند ، اشك از چشمانش بر محاسن جارى بود درحاليكه همچون مار گزيده به خود مىپيچيد و مانند شخص داغدار گريه مىكرد ، تو گوئى الآن صداى او را مىشنوم كه مىگفت : اى دنيا آيا متعرّض من شدهاى و در مسير زندگى من قرار گرفتهاى و يا به من روى آوردهاى ؟ از پيش من برو و ديگرى را بفريب . زمان دسترسى تو به من هنوز نيامده است . من ترا سه طلاقه گفتهام و ديگر رجوع و برگشتى نخواهد بود . زندگى با تو چقدر پست و بىارزش است و خطر تو چه آسان و سهل است . آه از كمى توشه و طول مسافت و قلّت همدم و مونس .
در اين هنگام اشك معاويه سرازير شد و با آستين خود آن را پاك مىكرد . سپس گفت : خدا أبا الحسن را بيامرزد كه اين چنين بود . اى عدىّ : چگونه در فراق او صبر مىكنى ؟ گفت : مانند كسى كه فرزندش را در دامنش سر بريده باشند درحاليكه اشكش تمامى ندارد و گريهاش ساكن نخواهد شد . معاويه گفت : چگونه به ياد او هستى ؟ گفت : آيا روزگار مرا مىگذارد كه فراموشش كنم ؟ مترجم ]