هامش
بقدرى گريه كرد كه محاسن مباركش ترشد ، فرمود : با يار پيغمبر ص خدا اين طور مىكنند ؟إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. آنگاه خودش حركت كرد و به اتّفاق برادرش عقيل و دو فرزندش حسن و حسين عليهم السّلام و عدّهاى از اصحاب ، خود را به ابى ذر رسانده و او را بدرقه نمودند ، حضرت مجتبى عليه السّلام با ابى ذر مشغول صحبت بود مروان گفت : يا حسن مگر نميدانى امير المؤمنين قدغن كرده كه كسى با اين مرد حرف بزند على عليه السّلام سخت در غضب شد به طرف مروان آمد و با تازيانه به سر و گوش اسب او زد و فرمود برو كنار ، خدا ترا به جهنّم ببرد ، مروان خشم آلود برگشت و تفصيل را براى عثمان نقل كرد .
امير المؤمنين على عليه السّلام به ابى ذر فرمود : ابا ذر ؛ خشم تو براى خدا بود ، اينها از دنياى خود ترسيدند و تو از دينت ترسيدى از اين رو بلاى تبعيد و اخراج را بسرت آوردند . ابا ذر ! به خدا اگر درهاى آسمان و زمين بر روى مردى بسته شود كه او از خدا بترسد ، خدا راه نجاتى برايش درست خواهد كرد . ابا ذر : جز با حق انس مگير ، و جز از باطل نترس .
على عليه السّلام خطاب به حسن و حسين عليهم السّلام كرده و فرمود : پسران من ! عمويتان را وداع كنيد ، ابو ذر كه در آن موقع پير مرد سالخوردهاى بود گريان شد و گفت : اى خانوادهء رحمت ، خدا شما را بيامرزد ، من هر وقت شما را مىبينم به ياد پيغمبر ص مىافتم ، من در مدينه جز به شما دلخوشى ندارم ، من در مدينه و شام بارى روى دوش عثمان و معاويه بودم ، عثمان نخواست من پهلوى دائىزادهء او باشم مبادا آنجا را از نظر حكومت جائرانهء او خراب كنم ، مرا به جائى فرستاد كه جز خدا ياورى ندارم . ابو ذر روانهء تبعيدگاه شد و بدرقهكنندگان هم به مدينه بازگشتند .
ابو ذر به طرف تبعيدگاه خود رفت ، در آن سفر جز دختر و پسرش كسى با او همراه نبود ، همين كه