هامش
تو ميگوئى عبد الرّحمن مسئول اين پولها نيست . به خدا دروغ ميگوئى و هر كس هم با تو هم عقيده باشد دروغ گفته ، آنگاه به كعب حمله كرد و با همان استخوان سر او را شكست ، رفتار ابى ذر با كعب خيلى بر عثمان گران آمد بحدّى كه سينهاش از غضب گرفت و نزديك بود بتركد ، عثمان آرزو ميكرد اى كاش اين پير مرد سركش متجاسر ، غير ابى ذر بود آن وقت ميدانستم چطور زبان او را ببندم و سزاى گستاخى او را بدهم ، با اين همه نتوانست جلو خشم خود را بگيرد ، رو به ابى ذر كرد و با خشونت به وى گفت : چه قدر مرا اذيّت ميكنى ؟ تو بايد از اين شهر بيرون به روى ، تو را تبعيد ميكنم . . . ابو ذر گفت : عثمان ، چقدر از همنشينى با تو بدم مىآيد ، من هم راضى نيستم با تو در يك شهر زندگى كنم ، ميروم مكّه . عثمان : نه ، به خدا ممكن نيست . ابو ذر : پس به شام ميروم كه زمين جهاد است .
عثمان : تو شام را خراب كردى و من به همين جهت تو را از شام آوردم . ابو ذر : پس به عراق ميروم . عثمان : نميشود ، تو نبايد به عراق به روى ، مردم عراق از همه كس نسبت به خليفه و مأمورين دولت گستاخترند ، از خودت ميپرسم : بدترين مكانها در نظر تو كجا است ؟ ابو ذر راستگو گفت : ربذه جايگاه من در جاهليّت . عثمان : بايد به ربذه به روى و همين امروز هم بايستى حركت كنى . عثمان خطاب به مروان گفت : ابا ذر را از اينجا بيرون كنيد ، او را سوار شترى ميكنيد كه پالان چوبى بىروپوش داشته باشد و با خشونت تمام وى را به ربذه ببرند ، در آنجا بايد كسى مونسش نباشد تا خدا چه خواهد . متملّقين و چاپلوسهاى دربارى هم با عصا ابى ذر را از خانه بيرون كردند ، عثمان قدغن كرده بود كه كسى ابو ذر را بدرقه كند و در ركاب او راه برود ، مردم هم از ترس او از ابى ذر كناره ميگرفتند . وقتى علىّ ابن ابى طالب عليه السّلام شنيد كه با ابو ذر چنين رفتار كردهاند