تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج الخطابة (سخنان پيامبر ص و امير المؤمنين على ع) (فارسى) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
هامش
كه بدرخت خرمائى بسته شده بود ، از اين سو به آن سو حركت ميداد ، ابو ذر زانوهايش سستى ميكرد سرش بر روى سينه‌اش افتاده بود ، دختر آثار مرگ را در چهرهء پدرش خواند و ديد چشمان ابى ذر برگشته است ، ابو ذر نگاه خسته‌اش را كه از عواطف سرشار پدرانه حكايت ميكرد به چهرهء دختر دوخت و گفت فراق نزديك شد . دختر : بابا ؛ تو را چه مىشود ؟ ابو ذر : سوگند به خدا ، بايد اين جهان غريب را به زودى رها كنم و به سراى جاويد بشتابم ، ابو ذر بىهوش شد ، دختر ديگر تاب نياورده و دامن آن همه شكيبائى كه داشت از دست داد و بگريه افتاد و همچون باران ، بىتابانه اشك ميريخت ابو ذر چشمش را گشود و ديد دختر به شدّت ميگريد و اشك ميريزد ، گفت : چرا مىگريى ؟ دختر : چرا نگريم در حالى مىبينم تو در اين بيابان ميميرى و من نسبت به تو كارى نمىتوانم بكنم و جامه‌اى كه كفن تو را بس باشد نه من دارم و نه تو . ابو ذر دلش به حال دختر بيچاره‌اش سوخت و او را دلدارى داد گفت گريه مكن به تو مژده بدهم كه رسول خدا ص فرمود : « اى ابا ذر ، تو تنها زندگى ميكنى و تنها ميميرى و به تنهائى وارد بهشت ميشوى سعادت نصيب مردمى از اهل عراق مىشود كه متصدّى غسل و تجهيز و دفن تو شوند » ، برخيز و يك نگاهى به راه كن . دختر : كجا را نگاه كنم ، حجّاج رفته‌اند و راه بسته شده است ؟ ابو ذر : نگاه كن ، اگر كسى را نديدى ، اين عبا را روى بدن من بكش ، به اوّلين قافله‌اى كه از اينجا بگذرد بگو اين ابو ذر يار پيغمبر است كه اينجا مرده ، بيائيد و در كفن و دفن او مرا يارى كنيد . دختر بيچاره از آن تل بالا ميرفت و كسى را نميديد باز مىآمد ، دوباره ابو ذر او را به جستجو ميفرستاد تا اينكه در آن صحرا چند سياهى ديد كه راه مىپيمايند ، جامهء خود را تكان داد ، آنها به طرف او آمدند ، همين كه به او رسيدند گفتند : چه كار دارى يا امة اللَّه دختر : مردى از مسلمين دارد ميميرد ، او را كفن و دفنش نمائيد . جمعيّت : او كيست ؟ دختر : ابو ذر يار پيغمبر ص . جمعيّت : يار پيغمبر ؟ پدر و مادرمان فداى ابى ذر . به سرعت به طرف خيمه شتافتند ، ابو ذر هنوز زنده بود سلام كردند ابو ذر با آهنگ آرام گفت آيا يكى از شما پارچهء مناسبى دارد كه مرا كفن كنيد ؟ جوانى از انصار گفت من تو را در پارچه‌اى كه دسترشت مادرم است و همراه دارم كفن ميكنم ، ابو ذر كه فكرش از كار كفن و دفن آسوده شد چشمهايش را بست و بزندگى پر افتخار و داستان غم‌انگيزش خاتمه داد .