بسا پهلوانان كز ايران زمين * كه با لشكر آيند پر درد و كين
كنون زو گذشتى به فرزند خويش * رسيدى به آزار پيوند خويش
چو ديوانه از جاى برخاستى * چنين روز بد را بياراستى
به فرزند با كودكى در نهان * درفشى مكن خويشتن در جهان
كه تا زندهاى بر تو نفرين بود * پس از زندگى دوزخ آيين بود
اگر شاه از ديدن دختر خويش در رنج است او را به من بسپارد تا چون دختر خويش او را نيكو بدارم ، و اگر از كودك جدا ناشده از مادر ، بيم دارد ، من او را پس از به دنيا آمدن به درگاه مىآورم تا هر چه خواهد بر او روا دارد .
افراسياب گفتهء پيران را پذيرفت . پيران فرنگيس را به ختن برد و به گلشهر سپرد تا به مهربانى و نيكويى پرستارى كند .
اندر زادن كيخسرو
يك شب تيرهء بىماه ، پيران سياوش را به خواب ديد كه تيغى به دست داشت و او را آواز داد كه از خواب نوشين برخيز كه روزى نو و جشنى نو است كه كىخسرو به دنيا آمده است . سپهبد بدين مژده از خواب بيدار شد . همسرش گلشهر را جنباند ، و چون سر از بالين برداشت به او گفت : برخيز و پيش فرنگيس برو كه سياوش در عالم خواب به من مژده داد كه فرزندش به دنيا آمده است .
گلشهر شتابان پيش فرنگيس رفت و چون نوزاد را ديد پيش پيران برگشت و به او گفت :
يكى اندر آى و شگفتى ببين * بزرگى و راى جهان آفرين
كه گويى نشايد مگر تاج را * و يا جوشن و گرز و تاراج را
پيران چون طفل را كه يك ساله مىنمود ديد ، ياد سياوش در دلش زنده شد و گفت : اگر جانم در خطر افتد هرگز رها نمىكنم كه از شاه توران بر اين طفل ستم رود . آن گاه پيش افراسياب رفت و گفت :
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 238
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٣٨