طشت خون را بر زمين سرازير كرد . همان گاه از آن جايگه گياهى روييد كه خون سياوش نام گرفته است و همان دم چنان غوغايى برخاست كه سراسر دشت و بيابان از غبار سياه ، و خورشيد از سياهى گرد ناپيدا گشت . تيرگى چنان شد كه كسى روى ديگرى را نمىديد .
مردمان در هراس افتادند ، و بر گروى بدكنش نفرين كردند .
از كاخ سياوش خروش برخاست ، و جهانى از زشتكارى گرسيوز توسن دل ِ آتش نهاد به جوش آمد . بندگان روى خراشيدند و موى كندند ، و فرنگيس
به آواز بر جان افراسياب * همى كرد نفرين همى ريخت آب
نواى جانگزاى زارى و نفرين فرنگيس به گوش افراسياب رسيد .
در خشم شد ، و فرمان داد چندان بر او چوب زنند تا بچهء نارسيدهاش بيفتد .
همهء نامداران و بزرگان سپهبد از فرمان بدش دل شكسته و دردمند شدند ، از آن كه هيچ كس چنين فرمان ناستوده نشنيده بود .
رهانيدن پيران فرنگيس را
پيلسم در حالى كه ديدگانش پر از اشك بود با تنى چند از بزرگان تازان پيش پيران رفتند ، و او را از دستور زشت افراسياب آگاه كردند . پيران به شنيدن خبر كشته شدن سياوش و ستمى كه بر فرنگيس رفته بود بيهوش شد ، و چون به خويشتن آمد جامه چاك كرد . بىدرنگ بر اسب سوار شد ، به دو روز و دو شب خود را به درگاه سپهبد رساند . ديد دو تن از روزبانان به دستور افراسياب قصد كشتن فرنگيس كردهاند . آنان را به وعدههاى خوش واداشت كه ساعتى در كشتن وى درنگ كنند ، و خود به شتاب نزد سپهبد رفت و به او گفت :
چرا بر دلت چيره شد خيره ديو * ببرد از دلت شرم گيهان خديو
بكشتى سياوش را بىگناه * به خاك اندر انداختى نام و جاه
پشيمان شوى زين به روز دراز * بپيچى همانا به گرم و گداز
به ايران رسد زين بدى آگهى * بر آشوبد اين روزگار بهى
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 237
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٣٧