اگر بر جان سياوش ببخشايى تو و كشورت را رها مىكنم و به جايى مىروم كه از من نشان نيابى . دمور و گروى نيز به افراسياب گفتند :
اكنون كه بر اين دشمن زورمند بدانديش دست يافتى دمار از او برآر كه به بدسگالان امان نبايد داد .
افراسياب گفت : من به چشم خود گناهى از سياوش نديدهام ، اما ستارهشناسان گفتهاند كه هم از وجودش سختيها پديد آيد ، و هم از كشتنش بر توران زمين بلاها رسد .
زارى كردن فرنگيس پيش افراسياب
فرنگيس چون از گفته و انديشهء پدر آگاه شد پياده پيش وى آمد ، خاك بر سر افشاند ، سرشك خونين بر چهره باريد و
به دو گفت كاى پر هنر شهريار * چرا كرد خواهى مرا خاكسار
دلت را چرا بستى اندر فريب * همى از بلندى نبينى نشيب
سر تاج دارى مبر بىگناه * كه نپسندد اين ، داور هور و ماه
مكن بىگنه بر تن من ستم * كه گيتى سپنج است و پر باد و دم
به گفتار گرسيوز بدگمان * درفشى مكن خويشتن در جهان
به سوك سياوش همى جوشد آب * كند چرخ نفرين بر افراسياب
ستمگر شدى بر تن خويشتن * بسى يادت آيد ز گفتار من
همى شهريارى ربايى ز گاه * كه نفرين كند بر تو خورشيد و ماه
مده شهر توران تو خيره به باد * مبادا كه پند من آيدت ياد
به ياد بياور و بينديش تور از منوچهر چهها ديد ، مگر هنرنماييهاى رستم را در جنگ با دشمنان ايران فراموش كردهاى ؟ بيم نمىكنى كه گودرز و كشواد و بهرام و زنگهء شاوران بر سپاهيانت بتازند ، و همه را از دم تيغ بگذرانند ؟ آن گاه چون فرنگيس ، سياوش را مجروح و در بند ديد چهره به ناخن خراشيد ، خون از ديدگان باريد و فغان بركشيد
كه شاها دليرا ، گوا ، سرورا * سرافراز شيرا و كندآورا
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 235
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٣٥