به ايران برو بوم بگذاشتى * سپهدار را باب پنداشتى
كنون دست بسته پياده كشان * كجا افسر و گاه گردن كشان
كجا آن همه عهد و سوگند شاه * كه لرزنده شد مهر و كيوان و ماه
كجا شاه كاووس و گردن كشان * كه بينند اين دم ترا زين نشان
كجا گيو و طوس و كجا پيل تن * فرامرز و دستان و آن انجمن
ز گرسيوز آمد ترا بد به روى * كه نفرين به دو باد مور و گروى
مرا كاشكى ديده گشتى تباه * نديدى بدين سان كشانت به راه
مرا از پدر اين كجا بد اميد * كه پردخته ماند كنارم ز شيد
از اين مويهها و زاريهاى طاقت سوز جهان پيش چشم افراسياب تيره شد . دلش به حال دخترش سوخت ، اما خشم و غرور چشم خردش را دوخت ، و فرمان داد او را به اتاق تاريكى كه در كاخ بود ببرند و به بند بكشند .
كشته شدن سياوش به دست گروى
آنگاه گروى ناپاك پيش سياوش آمد و وى را به خاك درافگند . سياووش به زارى از پروردگار طلب كرد كسى از تخمهء وى كين او را از دشمن بستاند . در آن هنگام پيلسم در حالى كه دلش پر غم و ديدگانش پر از خون بود نزد سياوش شد . شهزاده به او گفت :
درودى ز من سوى پيران رسان * بگويش كه گيتى دگر شد بسان
به پيران نه زين گونه بودم اميد * همى پند او باد شد من چو بيد
مرا گفته بود او كه با صد هزار * زره دار و برگستوانور سوار
چو بر گرددت روز يار توام * به گاه چرا مرغزار توام
كنون پيش گرسيوز ايدر دوان * پياده چنين خوار و تيره روان
نبينم همى يار با من كسى * كه بخروشدى زار بر من بسى
به هر روى افغان و اندوه او در دل هيچ كس اثر نكرد كشان كشان و افتان او را به همان جا كه سياوش و گرسيوز تير اندازى كرده بودند بردند . چون پيش نشانه فراز آمدند گروى تبه كار بدنژاد ، شهزاده را به خاك افگند . سرش را در طشتى زرين پيچيد ، و از تن جدا كرد و
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 236
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٣٦