كنم ، و چسان دوباره او را بر سر مهر آورم . به شنيدن اين خبر بيم انگيز و دل آزار
فرنگيس بگرفت گيسو به دست * به فندق گل ارغوان را بخست
پر از خون شد آن سنبل مشكبوى * دلش شد پر آتش ، پر از آب روى
همى كند موى و همى ريخت آب * ز گفتار و كردار افراسياب
و از سر درد و دريغ به سياوش گفت :
ز گيتى كرا گيرى اكنون پناه * پناهت خداوند خورشيد و ماه
خواب ديدن سياوش
شهزاده سه روز بر شوربختى و سيهروزى خويش و ناسازگارى روزگار ناليد و گريست ، و آرام را بر خود حرام كرد . شب چهارم به وقتى از بسيارى خستگى و فرسودگى ، كنار همسرش به خواب رفته بود ناگهان آشفته و لرزان از خواب برانگيخته شد ، و خروشى سخت بركشيد .
فرنگيس به مهربانى او را در كنار گرفت و پرسيد چه شد كه بناگاه چنين آشفته از خواب برانگيختى و خروشيدى ؟ سياوش گفت : به خواب ديدم كه در يك سويم دريايى بيكرانه و موجزاى بود ، و در ديگر سويم كوهى از آتش كه كرانهاش نمايان نبود . جوشنوران هر دو سويم را فرا گرفته بودند ، و آتش زمان به زمان به سياوش گرد نزديك مىشد . در آن هنگامه افراسياب خشمگين به من نزديك شد ، و دريافتم كه گرسيوز سبب برانگيختن دشمنى او شده است .
شاهزاده از بسيارى هراس عدهاى از سپاهيانش را به طلايه سوى گنگ فرستاد . چون دو بهره از شب گذشت سوار طلايه خبر آورد كه افراسياب با سپاه بسيار از دور نمايان شده است .
از سوى ديگر گرسيوز به شهزاده پيغام فرستاد كه گفتار من در دل برادرم كارگر نيفتاد و اكنون خشمگين و كينهخواه به قصد جان تو مىآيد . چاره بساز .
سياوش پيغام گرسيوز كينهتوز را باور كرد ، و در كار خويش
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 232
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٣٢