آن قدر گرفتار بمانند تا بميرند . افراسياب رضا داد . اغريرث آنان را به سارى برد و در بند كرد .
آگاهى يافتن زال از مرگ نوذر
وقتى گستهم و طوس از كشته شدن نوذر آگاه شدند از اندوه روى خود را به ناخن خراشيدند ، و موى خويش را كندند ، و
سوى زابلستان نهادند روى * زبان شاه گوى و روان شاه جوى
بر زال رفتند با سوك و درد * رخان پر ز خون و سران پر ز گرد
كه رادا دليرا شها نوذرا * گوا تاج دارا مها داورا
سرت افسر از خاك جويد همى * زمين خون شاهان ببويد همى
گياهى كه رويد از آن بوم و بر * نگون دارد از شرم خورشيد سر
شما نيز ديده پر از خون كنيد * همه جامهء ناز بيرون كنيد
كه با كين شاهان نشايد كه چشم * نباشد پر از آب و دل پر ز خشم
همهء انجمن به شنيدن اين گفتهها و مويههاى دردانگيز ناشاد و گريان شد . زال جامه بر تن دريد . گريست ، بر خاك نشست ، و پيمان بست تا كين خود را از تورانيان باز نستاند آرام و قرار نگيرد . آن گاه سپاهى گران آراست و جنگ را آماده شد .
سرداران و سپاهيانى كه به سارى در بند بودند وقتى از پيگار جويى زال آگاه شدند ترسيدند مبادا افراسياب همچنان كه نوذر را كشت آنان را نيز به دژخيم سپارد . به اغريرث گفتند
تو دانى كه دستان به زابلستان * به جاى است با شاه كابلستان
چو بر زين و چون قارن رزم زن * چو خرّاد و كشواد لشكر شكن
وقتى اين دليران به كين خواهى نوذر عنان بدين سو كشند خشم افراسياب تيز مىشود ، و باشد كه ما بىگناهان را بكشد . اگر آن سردار صواب بيند ما را رها كند تا هر يك به سويى گريزيم . اغريرث گفت :
اين تدبير درست نيست زيرا افراسياب بر من بدگمان مىشود و فتنهها بر مىخيزد . همين جا بمانيد اگر از ايران سپاهى به گشودن اين سرزمين
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 103
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٠٣