وقتى خزروان و شماساس بر جان خود بيم ، و از جنگيدن پرهيز كردند همه سران سپاه و جملهء لشكريان خصم گريختند . مهراب و دليران زابلستان آنها را دنبال كردند و عدهء بسيارى از آنان را كشتند .
شماساس و باقى ماندهء سپاهيانش چون گريزان خود را به بيابان افگندند با قارن رويارو شدند . وقتى قارن از حال و كار آنان آگاه شد و دانست به چه سبب به زابلستان آمدهاند راه را بر ايشان گرفت و به سوارانش فرمان حمله داد . پيگارى سخت در گرفت . شماساس با چند تن از يارانش گريختند و باقى به دست سپاهيان قارن كشته شدند .
كشته شدن نوذر به دست افراسياب
وقتى خبر كشته شدن سرداران توران زمين به افراسياب رسيد سخت دردمند و غمگين شد . گفت : اكنون كه سرداران بزرگ من به دست سپاهيان ايران كشته شدهاند چرا به تلافى نوذر را كه اسير و در زندان است زنده نگهدارم . دستور داد كه او را نزد وى بياورند . آوردند .
زندانبانان
ببستند بازوش با بند تنگ * كشيدندش از جاى پيش نهنگ
به دشت آوريدندش از خيمه خوار * برهنه سر و پاى و برگشته كار
چو از دور ديدش زبان برگشاد * ز كين نياكان همى كرد ياد
به دو گفت هر بد كه آيد رواست * بگفت و برآشفت و شمشير خواست
بزد گردن نوذر شهريار * تنش را به خاك اندر افگند خوار
آن گاه فرمان داد ديگر كسانى را كه با نوذر گرفتار آمده بودند بكشند . اغريرث برادر افراسياب به خواهشگرى پيش افراسياب آمد و گفت :
گرفتار كشتن نه و الا بود * نشيب است جايى كه بالا بود
سزد گر نيارى به جانشان گزند * سپارى هميدون به منشان به بند
گفت من آنها را به سارى مىبرم و در غارى به زندان مىكنم تا
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 102
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٠٢