فصل هشتم فرّخزاد « 1 » پادشاهى فرّخزاد يك ماه بود « 2 » پس فرّخزاد را از جهرم بخواندند « 3 » و بر آن تخت شاهى بنشاندند . چون او بر تخت بنشست ، با نيكىروانى بر آفرينندهء گيتى آفرين بكرد و گفت : من فرزند شاهنشاهان هستم و هيچ بجز زينهار در گيتى نمىخواهم . هر كسى كه در گيتى جوياى گزند باشد ، چون من شاه باشم ، بلند نخواهد گشت . ليك هر كه در دل ، راستى بجويد و هيچ كاستى در كار نيآورَد ، او را همچون جان پاك خود ، ارجمند خواهم داشت و بر بىگزندان ، گزند نخواهم جست « 4 » . سپاهيان كه چنين شنيدند ، همگى بر او آفرين بخواندند و گفتند : زمان و زمين بىتو مبادا . ليك چون يك ماه از شاهى او بگذشت ، سر و بخت او بر خاك آمد . فرّخزاد را بندهاى همچون سرو سهى و با خوبى و زيب و فرّهى بود . نام آن بىهنر - كه هرگز ديگر روزگار ، كسى چون او را نيآورَد - سياهچشم بود . روزى يكى از كنيزان از كنار او
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 783
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٨٣
هامش
( 1 ) - وى پسر خسرو پرويز و برادر آزرمىدخت بود . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 410 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 26 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 225 .
( 2 ) - اكثراً مدت شاهى فرّخزاد را 6 ماه دانستهاند . ر . ك . مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 225 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 111 26 . مسعودى اين مدت را يك سال دانسته است . التنبيه والاشراف ، ص 96 .
( 3 ) - مسكويه مىنويسد كه وى در زمان شيرويه به جايى در نزديكى نصيبين به نام دژ سنگى پناه برده بود و در آنجا بود . تجارب الامم ، ج 1 ، ص 225 .
( 4 ) - ابن بلخى مىنويسد كه فرّخزاد عقل و تدبيرى نداشت . فارسنامه ، ص 26 .