همراه دارد . پاى تيز رو در بند بسته مىگردد و تن ارجمند ، ازو خوار مىشود . آن مرواريد خوشاب من نيز اكنون سستى گرفت و آن سرو آزاد ، روى به خميدگى آورد .
آن چشمان همچون نرگس دژم من خروشان گشت و پيوسته از سستى و رنج ، اشك دارند . دل شاد و بىاندوه پر از درد شد و روزگار ما بدين گونه ناجوانمرد گشت . به آن هنگام كه مردم از شير سير مىگردند ، مرگ شتاب مىآورد و نيز او را پير مىخوانند .
روزگار شاهى انوشيروان به چهل و هشت رسيد و تو نيز چون به شست سال رسيدى ، ديگر جوان نخواهى ماند . پس در همهء كارهاى خود ، سرانجام را بجوى و با انديشهء فزون خواهى ، دلت را روشن مساز .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 233
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٣٣