فرّخش بنشاندند . چون خسرو بر آن تخت نو بنشست ، او را شاه نو بخواندند و به شاهى بر او آفرين بكردند و زمان و زمين به فرمان او شد . گيتى از شاهى او تازه گشت و ميش در كنار گرگ از جوى ، آب بخورد . همگان از آن تخت درخشان شادان شدند و بر او آفرين بخواندند و گفتند : اين شاه ، جاودان بر تخت شاهى باد و فرّ او از فرّ جمشيد نيز برتر بادا . آنگاه از براى آن همه خوبى و داد و آيين و دانش نامور و كيش خسرو ، او را نوشين روان بخواند ، چرا كه هم چهرهاش جوان بود و هم بختش « 1 » . اكنون كه نامهء كِي كواذ به پايان رسيد ، از اين پس از خسرو ياد مىكنم . از پيرى ناليدن سراينده اى سرو بلند دلآراى ، تو را چه رسيد كه اين چنين مستمند گشتى ؟ با آن همه شادمانى و فرّ و زيب ، چرا دل روشنت پر از بيم شد ؟ سروبن كه چنين شنيد ، به آن پرسشگر گفت : بدان كه من تا آن هنگام كه پير و كهن نگشته بودم ، شادان بودم . ليك اكنون اين چنين از نيروى شست سالگى سست گشتهام . پس تو نيز بپرهيز و هرگز با او مجنگ چرا كه دَم اژدها و چنگ شير را دارد و هر كس را كه به زير آورَد ، پايمالش سازد . هم آواى تندر را دارد و هم زور گرگ را . به يك دست ، رنج دارد و به دست ديگر ، مرگ . سرو دلآراى را خميده مىسازد و برگ ياسمن را به سياهى شاهبوى مىكند . گل ارغوان را به زردى لركيماس مىسازد و پس از آن رنجهاى گرانى به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 232
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٣٢
هامش
( 1 ) - اين لقب در همه جاى شاهنامه به صورت « نوشين روان » ذكر شده است . ليك در اصل انوشك روان به معناى دارندهء روان جاويد بوده است و صورت ديگر آن انوشروان ( انوشيروان ) است . برهان قاطع ، ص 178 زيرنويس معين .