روانش را از گناهان بشوى و روانش را در بهشت پر از نور ساز و همواره بدى را ازو دور بدار . يزدگرد چهل روز سوگ پدر را بداشت و سپاهيان نيز همگى جامههاى كبود و سياه بپوشيدند . چون آن شاهنشاه پهلوان در دخمه رفت ، گويى بخشش را از گيتى با خود ببرد . ليك من آن بخشش و دادگرى او را نو مىكنم و مبادا كه ازو به بدى ياد شود . خورشيد و ماه و ناهيد و كيوان و تخت و تاج نيز هرگز شاهى به مانند او نخواهند ديد . دريغ آن فرّهء كيانى و آن چهره و برز . دريغ آن اختر بلند و دست و گرز . تخت پيلسته به دو آراسته بود از روم و چين باژ و ساو مىگرفت . ليك سرانجام چنان درگذشت كه يك درويش بىنان و آب درگذرد . آن همه مردانگى و جنگ و تاب چه سودى برايش آورد ؟
چو كم توشه با او به رفتن يكيست * هميدون برو داغ و درد اندكيست
چه بايد همى پادشاهى و ناز * چو در پادشاهى نمانى دراز
خنك مرد درويش با دين و هوش * فراوان جهانش بماليد گوش
كه چون بگذرد زين جهان نام نيك * بماند ازو هم سرانجام نيك
بدان گيتى او را بود بهرهاى * به نزديك يزدان بود شهرهاى
نه چون من بود خوار و برگشته بخت * به دوزخ فرستاده ناكام رخت
نه امّيد عقبى نه دنيا بدست * سراسيمه از هر دو برسان مست
اكنون اگر مغزم انديشهء خود را گرد آورَد ، شاهى يزدگرد را بگويم .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 180
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٨٠