تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 856

مساهمون:

ص٨٥٦
نهاد و به شادمانى زاده شدن او جشنى به پا كرد . گويى آن كودك يك سره فرّهء ايزدى و بر او سايهء درفش خردمندى بود . چون چهل روزه شد ، رود و مِى بخواستند و تخت شاهى را بيآراستند . پس همهء پهلوانان زرّين كمر برفتند و تاج زر را بر فراز او بيآويختند و چون آن نوزاد را به خوبى شير دادند و سير شد ، او را در ميان پرند بپيچيدند و بدين سان آن كودك چهل روزه را به زير آن تاج زر و بر روى تخت پدر فرّخش بنهادند . آنگاه همهء مهتران به شاهى بر او آفرين خواندند و گوهر افشاندند . موبد خردمند و شايسته و شادكامى به نام مهروى نيز بيآمد و بر زيرگاه زر نشست و در پيش شاپور كمر بندگى ببست . و از آن پس مهروى گيتى را با داد و خِرد نگاه داشت و سپاهيان را به هر نيكىاى رهنمون بود . بدين گونه گنج و سپاه شاپور را بيآكند و ايوان و تخت او را بيآراست . اين چنين بود تا اين كه پنج سال بگذشت و آن كودك با فرّ و يال و برومند گشت . شبى شاپورشاه در تيسفون نشسته بود و آن موبد خردمند نيز در پيش او بود . در آن هنگام كه خورشيد با زردى برگشت و چادر لاژوردين شب پديدار شد ، از سوى اروند رود خروشى بيآمد . شاپور كه چنين شنيد ، به موبد گفت : اين خروش از براى چيست ؟ موبد به آن شاه خردسال گفت : اى شاه پهلوان نيكدل و نيك پِى ، اكنون مردم بازارى و چاره‌جوى از كلبه‌هاى كار خود به سوى خانه روى نهاده‌اند . ليك چون مىخواهند يكى از كنار ديگرى بر رود دجله از چنان پل تنگى بگذرند ، هر يك از ترس افتادن در آب ، بر ديگرى شتاب مىگيرند و اين چنين مىخروشند . شاپور كه چنين شنيد ، به موبدان گفت : اى راهنمايان خردمند و نامور ، بايد پل ديگرى بزنيد تا از يك پل بروند و از ديگرى بازآيند و ديگر زيردستان و سپاهيان و نوكران ما اين چنين براى رفتن به رنج نيافتند . پس بدانيد كه براى اين كار بايد درم فراوانى از گنج داد . همهء موبدان از اين كه مىديدند كه درخت نارس ، سبز گشته ، سخت شاد