تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 842

مساهمون:

ص٨٤٢
هامش
گفت : اى پادشاه ، من از آن كسانم كه خدايم موهبت فهم اين داده است . شاه از او توضيح خواست . گفت كه سخنش درست است . شاه گفت : اين پرنده چه گفت و ديگرى چه جواب داد ؟ موبدان گفت : اين جغد نر با جغد ماده سخن داشت ، مىگفت مرا از خويش تمتع ده تا فرزندانى از ما بيايد كه تسبيح خدا گويند و اعقاب ما در اين جهان بمانند و ياد ما كنند و رحمت فرستند . و جغد ماده گفت : اين كه تو مىگويى اقبال بزرگ و توفيق كامل حال و آينده است ولى شرايطى دارم كه اگر عمل كنى ، تسليم تقاضاى تو خواهم شد . نر گفت : شرط تو چيست ؟ گفت : نخست آن كه اگر تسليم تو شوم و به تقاضاى تو تن دهم ، خرابه بيست ده معتبر را كه در ايام اين شاه جوان بخت ويران شده باشد ، به من ببخشى . شاه گفت : و نر چه گفت . موبدان گفت : جواب وى اين بود كه اگر دوران اين شاه جوان بخت دراز شود ، از املاكى كه ويران مىشود هزار ده به تو خواهم داد . ولى دهات ويران را چه خواهى كرد ؟ گفت : وقتى ما با هم شويم ، نسل پديد آيد و فرزند بسيار شود و به هر يك از فرزندان خويش يك ده ويران دهيم . نر گفت : كارى كه گفتى آسان است و تقاضايت به سهولت انجام مىشود . وعده مىكنم و انجام آن را به عهده مىگيرم . اينك به ما بعد شرط پردازيم . و چون شاه اين سخن از موبدان بشنيد ، در جانش مؤثر افتاد و از خواب غفلت بيدار شد و در آنچه شنيده بود ، انديشه كرد و در دم فرود آمد و به پا ايستاد و با موبدان گوشه گرفت و گفت : اى نگهبان دين و ناصح شاه كه امور فراموش شدهء ملك را با كار رعيت و مملكت كه به تباهى كشيده به ياد او مىآورى ، اين سخن كه گفتى چه بود كه مرا به شور انداختى و چيزهاى فراموش شده را به ياد من آوردى ؟ موبدان گفت : در حضور شاه جوان بخت براى رعيت و مملكت موقعى خوش بدست آوردم و اين سخن را به تمثيل و تذكار از زبان پرنده به جواب شاه گفتم . شاه گفت : اى ناصح خوب ، از اين سخن كه گفتى چه منظور داشتى و از اين جمله چه معنى مىخواستى ؟ مراد چيست و نتيجه كدام است ؟ موبدان گفت : اى ملك جوان بخت ، ملك جز به شريعت و طاعت خدا و عمل به امر و نهى او قوت نگيرد و شريعت نيز جز به ملك قوام ندارد . قوت ملك به مردان است و قوام مردان به مال و مال جز به آبادى حاصل نشود و آبادى جز به عدل صورت نگيرد . زيرا عدل ، ترازوى خداست كه ميان خلق نهاده و سرپرستى بر آن گمارده كه شاه است . شاه گفت : آنچه گفتى درست است . مقصود خويش را نمودار كن و واضحتر بگو . موبدان گفت : بله اى پادشاه ، تو به املاك پرداختى و آن را از صاحبان و آباد كنندگانش كه خراجگزار و ماليات بده بودند ، گرفتى و به اطرافيان و خدمه و مردم بيكار و ديگران دادى كه به سود سريع چشم دوختند و منفعت زود خواستند و آبادى و مآل بينى را كه مايه اصلاح املاك بود ، از نظر دور داشتند و به سبب تقرب پادشاه ، در كار وصول ماليات ايشان سهل انگارى شد و با ديگر ماليات دهندگان و آباد كنان املاك ستم روا داشتند كه املاك را رها كردند ، از ديار خويش برفتند و در املاك اهل نفوذ سكونت گرفتند . و آبادى كم شد و املاك خرابى گرفت و ماليات كاهش يافت و سپاه و رعيت تمام شد و ملوك و اقوام اطراف طمع در ملك ايران بستند كه دانسته‌اند مايه‌هايى كه به وسيلهء آن پايه‌هاى ملك استقرار مىگيرد ، از ميان رفته است . چون شاه اين سخن از موبدان بشنيد ، سه روز در همانجا كه بود مقام گرفت و وزيران و دبيران و ديوانداران را احضار كرد كه دفترها بياوردند و املاك را از خاصان و اطرافيان بگرفتند و به صاحبانش پس دادند كه رسوم سابق را معمول داشتند و آبادى آغاز كردند و آنها كه ضعيف شده بودند ، نيرو گرفتند و زمين آباد شد و ولايت ، حاصل
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 842 | حكيم أبو القاسم الفردوسي