هامش
روبرو شدند كه بر زمين نشسته ، غذايى مركب از گوشت خوك نمك سود و خشك شده و چند دانه نخود سفت مىخورد . و اين همان كاروس بود كه فقط به جبهء ارغوانى كه بر تن داشت ، شناخته مىشد كه امپراطور است . كاروس بدون آن كه فرصتى براى تعارفات معموله باقى بگذارد ، كلاهخود را كه براى پوشانيدن سر بىموى خويش بر سر مىگذاشت ، از سر برداشته ، سوگند ياد كرد كه : هر گاه شاهنشاه ايران سر طاعت پيش نياورد ، ايران را چنان عارى از درخت خواهم كرد كه سر من خالى از مو است . او به قول خود وفا كرد و همه جا مقاومت ايرانيان را در هم شكست و سرزمينهاى بين النهرين را به تصرف در آورد و تا تيسفون پيش رفت . امّا ناگهان رعد و برق شديدى در گرفت و امپراطور را در خيمهاش مرده يافتند . او گرفتار برقزدگى شده بود . سربازان رومى مرگ او را علامت خشم خدا دانسته ، عقب نشستند و ايران زمين با اين معجزهء شگفتانگيز از شرّ سردار جاه طلبى چون كاروس نجات يافت و نوميريَن - قيصر جديد - متاركهء جنگ را اعلام داشت . در سال 283 م . پيمانى بين ايران و روم بسته شد كه به موجب آن ارمنستان و بين النهرين به تصرف روم درآمد . واگذارى اين دو ايالت از طرف شاهنشاه در وقتى كه ناتوان شده بود ، بىجهت نبود . و سبب آن شورش بزرگى بود كه در مشرق ايران عليه حكومت مركزى روى داده بود و در طى آن هرمزد - برادر شاهنشاه - كه نيابت سيستان را داشت ، به قصد تصرف تاج و تخت عصيان كرده و پادشاه كوشان كه بر اثر مشاهدهء كمى قدرت شاهنشاه در فكر كسب قدرت مجدد افتاده بود ، با وى يارى مىكرد . هرمزد به يارى سكاها و كوشانيان و گيلها مىخواست در مشرق ايران دولتى مستقل تأسيس كند . به همين جهت است كه بهرام دوم با شتاب به جنگ با روم خاتمه داده ، به سركوبى شورشيان پرداخت و سيستان را دوباره مسخر كرد و پسرش - بهرام - را سكانشاه كرد . مشكور ، ايران در عهد باستان ، ص 399 - 397 . ب - خوارزمى لقب بهرام دوم را شاهنده به معناى صالح آورده است . مفاتيح العلوم ، ص 101 . ثعالبى براى او لقب « خودستا » را ذكر كرده است و آن را ناشى از خود بزرگبينى و گردنكشى او دانسته است . تاريخ غررالسير ، ص 292 . ليك به نظر مىرسد كه او را با بهرام اول اشتباه كرده باشد . ج - پايتخت بهرام دوم شهر جنديشاپور بوده است . ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 65 . د - در بارهء سياست مملكتدارى بهرام دوم ، مسعودى حكايتى آورده است كه : « وى در آغاز پادشاهى به خوشى و لذت و شكار و تفريح پرداخت و به كار ملك نينديشيد و در امور رعيت ننگريست و خاصان و خدمتگزاران و اطرافيان خويش را تيولها داد . در نتيجه ، املاك رو به خرابى نهاد و از آباد كنندگان تهى شد كه در املاك ، اهل نفوذ اقامت گرفتند و جز در املاك تيول ، آبادى نماند و وزيران به رعايت خاصان پادشاه ، ماليات از ايشان مطالبه نكردند كه امور مملكت بدست وزيران او بود . در نتيجه مملكت به ويرانى رفت و آبادى كاهش يافت و موجودى خزانه نقصان گرفت و سربازان نيرومند ، ضعيف شدند و ضعيفان بمردند . تا اين كه يك روز شاه به تفرج و شكار سوار شد و چون شب رسيد و روى سوى مدائن داشت ، موبدان را احضار كرد كه انديشهاى به خاطرش رسيده بود . موبد بيامد و همراه شد . شاه با او سخن گفتن گرفت و از روش اسلاف خويش پرسيد . ضمن راه از خرابههايى گذشتند كه از املاك معتبر بوده بود و به دوران وى خراب شده بود و جز جغد ، كس آنجا مقيم نبود . ناگهان جغدى از خرابهاى بانگ برداشت و جغد ديگر به پاسخ آن بانگ زد . شاه به موبدان گفت : به نظر تو كسى هست كه او را موهبت فهم گفتار اين پرنده كه در اين شب آرام بانگ مىزند داده باشند ؟ موبدان