تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 626

مساهمون:

ص٦٢٦

كه هيچكس از رنج ما و يا از فزون خواهى و گنج آكندن ما پيچان شود . روزگار به داد من آباد و دل زيردستان به ما شاد بادا . آنگاه از هر سرزمين باارزش و آبادى ، از هندوستان گرفته تا روم ، با پيشكش و بشار به پيش او برفتند و خشنودى آن شهريار را بجستند . روزى داراب بيآمد تا گله‌هاى اسپانى را كه رها بودند ، ببيند . چون از پستى به بالاى كوهى رفت ، درياى ژرف و بيكرانى بديد . پس بفرمود تا خردمندان كارآزموده‌اى را از روم و هندوستان بيآورند تا از آن دريا ، رودى به هر كشور برسانند . آنگاه بفرمود تا شهر سودمندى بسازند و چون در پيرامون آن شهر ديوارش را نيز بساختند ، آن را دارابگرد « 1 » نام نهادند . سپس بر فراز آن كوه آتشى برافروخت و گروهى به پرستش آتش پرداختند . از هر پيشه‌اى نيز كارگرانى بيآوردند و همهء شهر را با ايشان بيآراستند . پس از آن داراب سپاه بيشمارى را از هر سو بفرستاد و گيتى را از دشمنان نگاه داشت . و بدين گونه گيتى را از بدانديشان بىبيم ساخت و دل بدسگالان را به دو نيم كرد « 2 » .

هامش
( 1 ) - طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 488 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 88 اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 39 گرديزى ، زين الاخبار ، ص 56 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 692 مستوفى ، نزهت القلوب ، ص 139 124 جيهانى ، اشكال العالم ، ص 115 اصطخرى ، مسالك و ممالك ، ص 110 خواندمير ، مآثر الملوك ، ص 31 حدود العالم ، ص 379 اين مؤلف نام دارابگرد را « داراگرد » آورده است نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 164 مجمل التواريخ و القصص ، ص 55 اين مؤلف مىنويسد كه پيش از آن ، آنجا را اسبان فركان مىخواندند . ابن بلخى مىنويسد كه داراب شهر دارابگرد را به صورت مدور در پارس بساخت و در ميان شهر ، حصارى محكم و خندقى بوده و چهار دروازه داشته است كه بعدها ويران گشتند و تنها ديوار و خندق بر جاى ماند . وى روايت مىكند كه آب آن خندق مىزايد و قعر آن پديد نيست . فارسنامه ، ص 129 55 . ثعالبى مىنويسد كه داراب اسيران رومى را در دارابگرد جاى داد و در آن آتشكده‌هايى بساخت . تاريخ غررالسير ، ص 213 . در رساله شهرهاى ايران بناى شهر دارابگرد به دارا پسر داراب منسوب شده است . همان ، بند 42 در متون پهلوى ، ص 67 .
( 2 ) - روايت مىكنند كه داراب پادشاهى پر قدرت بود و شاهان اطراف ، خراجگزار او بودند . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 488 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 147 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 164 .