تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 651

مساهمون:

ص٦٥١
برخاستند و آهنگ پذيره شدن او كردند . دل كى خسرو از آن سخن ، شادمان گشت و رسانندهء آن آگهى را درود گفت زيرا كه رستم ، پرورندهء پدرش بود و هنر در گيتى از او پيدا بود . پس بفرمود تا گيو و گودرز و توس با سورناى و كوس برفتند . بانگ تبيره از درگاه شاه برآمد و همهء پهلوانان ، كلاه بر سر نهادند و هنوز دو روز راه مانده بود كه بدانجا رسند ، آن همه پهلوانان و سپاهيان با درفش و تبيره به ميان راه رفتند و شهر به شهر ، ايشان را پذيره شدند . چون درفش تهمتن پديدار شد ، گَرد سپاهيان تا به خورشيد بردميد . خروش و نالهء نفير و كوس برخاست و گيو و گودرز و توس از دل سپاه به پيش رستم پهلوان پيل تن تاختند و از شادى بر او آفرين كردند و او را در بر گرفتند . آنگاه رسم شيراوژن از شهريار بپرسيد . پس از آن شادكام و گشاده‌دل به سوى زال آمدند و سپس به سوى فرامرز روى نهادند و از ديدار او شاد گشتند . آنگاه از آنجا به سوى شاه آمدند . چون خسرو ، پهلوان پيل تن را بديد ، اشك از ديدگان بر رخسارش چكيد . از تخت فرود آمد و او را آفرين كرد . تهمتن روى زمين را ببوسيد . پس كى خسرو به رستم گفت : اى پهلوان ، هميشه شاد و روشن روان باشى كه تو پرورندهء سياوشى و در گيتى ، خردمند و آرامى . آنگاه كى خسرو سر زال زر را در برگرفت و به ياد پدر افتاد . پس پهلوانان را بر تخت كيانى نشاند و نام يزدان بر ايشان بخواند . رستم ، سراپاى كى خسرو و آن نشست و سخن گفتن و خِرَد او را بنگريست و به ياد سياوش آمد و دلش پر خون و رخسارش زرد گشت . پس به كى خسرو - آن شاه گيتى - گفت : اى شهريار ، تو در اين گيتى ، يادگارى از پدرت هستى . من هرگز در گيتى ، هيچ شاهى را با اين همه فرّ و مانندگى به پدرش نديده‌ام . آنگاه چون از تخت برخاستند ، خوان نهادند و به ميگسارى بپرداختند كى خسرو تا نيمه شب نخفت و پيوسته از گذشته سخن گفت .