تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 992

مساهمون:

ص٩٩٢
مر اين را كه گفتى تو پاسخ يكيست * سخن در درون و برون اندكيست
برون آسمان و درونش هواست * زبر فرّ يزدان فرمانرواست
همان بيكران در جهان ايزدست * اگر تاب گيرى بدانش بدست
زبر چون بهشتست و دوزخ به زير * بَد آن را كه باشد بيزدان دلير
دگر آنك بسيار نامش بود * رونده بهر جاى كامش بود
خرد دارد اى پير بسيار نام * رساند خرد پادشا را بكام
يكى مهر خوانند و ديگر وفا * خرد دور شد درد ماند و جفا
زبان آورى راستى خواندش * بلند اخترى زيركى داندش
گهى بردبار و گهى رازدار * كه باشد سخن نزد او پايدار
پراگنده اينست نام خرد * از اندازه‌ها نام او بگذرد
تو چيزى مدان كز خرد برترست * خرد بر همه نيكويها سرست
خرد جويد آگنده راز جهان * كه چشم سر ما نبيند نهان
دگر آنك دارد جهاندار خوار * بهر دانش از كردهء كردگار
ستاره‌ست رخشان ز چرخ بلند * كه بينا شمارش بداند كه چند
بلند آسمان را كه فرسنگ نيست * كسى را به دو راه و آهنگ نيست
همى خوار گيرى شمار ورا * همان گردش روزگار ورا
كسى كو ببيند ز پرتاب تير * بماند شگفت اندرو تيز وير
ستاره همى بشمرد ز آسمان * ازين خوارتر چيست اى شادمان
من اين دانم ار هست پاسخ جزين * فراخست راى جهان آفرين
سخن دان قيصر چو پاسخ شنيد * زمين را ببوسيد و فرمان گزيد
ببهرام گفت اى جهاندار شاه * ز يزدان برين بر فزونى مخواه
كه گيتى سراسر بفرمان تست * سر سركشان زير پيمان تست
پسند بزرگان فرّخ نژاد * ندارد جهان چون تو شاهى به ياد
همان نيز دستورت از موبدان * بدانش فزونست از بخردان
همه فيلسوفان ورا بنده‌اند * بدانايى او سر افگنده‌اند
چو بهرام بشنيد شادى نمود * بدلش اندرون روشنايى فزود
بموبد درم داد ده بدره نيز * همان جامه و اسپ و بسيار چيز
و زانجا خرامان بيامد بدر * خرد يافته موبد پر هنر
فرستادهء قيصر نامدار * سوى خانه رفت از بر شهريار

[ بدرود كردن بهرام گور فرستادهء قيصر را ]

چو خورشيد بر چرخ بنمود دست * شهنشاه بر تخت زرّين نشست
فرستادهء قيصر آمد بدر * خرد يافته موبد پر گهر
بپيش شهنشاه رفتند شاد * سخنها ز هر گونه كردند ياد
فرستاده را موبد شاه گفت * كه اى مرد هشيار بىيار و جفت
ز گيتى زيانكارتر كار چيست * كه بر كردهء او ببايد گريست
چه دانى تو اندر جهان سودمند * كه از كردنش مرد گردد بلند
فرستاده گفت آنك دانا بود * هميشه بزرگ و توانا بود