كه گيتى فراوان نماند بكس * بىآزارى و داد جوييد و بس
بدين گيتى اندر نشانه منم * سر راستى را بهانه منم
كه چندان سپه كرد آهنگ من * هم آهنگ اين نامدار انجمن
از ايدر برفتم باندك سپاه * شدند آنك بدخواه بد نيك خواه
يكى نامدارى چو خاقان چين * جهاندار با تاج و تخت و نگين
بدست من اندر گرفتار شد * سر بخت تركان نگونسار شد
مرا كرد پيروز يزدان پاك * سر دشمنان رفت در زير خاك
جز از بندگى پيشهء من مباد * جز از راست انديشهء من مباد
نخواهم خراج از جهان هفت سال * اگر زير دستى بود گر همال
بهر كاردارى و خودكامهيى * نوشتند بر پهلوى نامهيى
كه از زيردستان جز از رسم و داد * نرانيد و از بد نگيريد ياد
هر انكس كه درويش باشد به شهر * كه از روز شادى نيابند بهر
فرستيد نزديك ما نامشان * بر آريم زان آرزو كامشان
دگر هرك هستند پهلو نژاد * كه گيرند از رفتن رنج ياد
هم از گنج ما بىنيازى دهيد * خردمند را سرفرازى دهيد
كسى را كه فامست و دستش تهيست * بهر كار بىارج و بىفرّهيست
هم از گنج ما رويشان بتوزيد فام * بديوانهاشان نويسيد نام
ز يزدان بخواهيد تا همچنين * دل ما بدارد بآيين و دين
بدين مهر ما شادمانى كنيد * بران مهتران مهربانى كنيد
همان بندگان را مداريد خوار * كه هستند هم بندهء كردگار
كسى كش بود پايهء سنگيان * دهد كودكان را بفرهنگيان
بدانش روان را توانگر كنيد * خرد را ز تن بر سر افسر كنيد
ز چيز كسان دور داريد دست * بىآزار باشيد و يزدان پرست
بكوشيد و پيمان ما مشكنيد * پى و بيخ و پيوند بد بركنيد
بيزدان پناهيد و فرمان كنيد * روان را بمهرش گروگان كنيد
مجوييد آزار همسايگان * هم آن بزرگان و پر مايگان
هر انكس كه ناچيز بُد چيره گشت * و ز اندازهء كهترى بر گذشت
بزرگش مخوانيد كان برترى * سبك باز گردد سوى كهترى
ز درويش چيزى مداريد باز * هر انكس كه هست از شما بىنياز
بپاكان گراييد و نيكى كنيد * دل و پشت خواهندگان مشكنيد
هران چيز كان دور گشت از پسند * بدان چيز نزديك باشد گزند
ز دارنده بر جان آن كس درود * كه از مردمى باشدش تار و پود
چو اندر نوشتند چينى حرير * سر خامه را كرد مشكين دبير
بعنوان برش شاه گيتى نوشت * دل داد و دانندهء خوب و زشت
خداوند بخشايش و فرّ و زور * شهنشاه بخشنده بهرام گور
سوى مرزبانان فرمانبران * خردمند و دانا و جنگى سران
بهر سو نوند و سوار و هيون * همى رفت با نامهء رهنمون