تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 965

مساهمون:

ص٩٦٥
ابا ياره و تاج و با تخت زر * درفشان ز ديباى رومى گهر
شمردست خادم بمشكوى شاه * كزيشان يكى نيست بىدستگاه
همى باژ خواهد ز هر مرز و بوم * بسالى بريشان رود باژ روم
دريغ آن بر و كتف و بالاى شاه * دريغ آن رخ مجلس آراى شاه
نبيند چنو كس به بالاى و زور * بيك تير برهم بدوزد دو گور
تبه گردد از خفت و خيز زنان * به زودى شود سست چون پرنيان
كند ديده تاريك و رخساره زرد * بتن سست گردد بلب لاژورد
ز بوى زنان موى گردد سپيد * سپيدى كند در جهان نااميد
جوان را شود گوژ بالاى راست * ز كار زنان چند گونه بلاست
بيك ماه يك بار آميختن * گر افزون بود خون بود ريختن
همين بار از بهر فرزند را * ببايد جوان خردمند را
چو افزون كنى كاهش افزون كند * ز سستى تن مرد يسخون كند
برفتند گويان بايوان شاه * يكى گفت خورشيد گم كرد راه
شب تيره‌گون رفت بهرام گور * پرستنده يك تن ز بهر ستور
چو آواز چنگ اندر آمد به گوش * بشد شاه تا خان گوهر فروش
همى تاخت باره بآواز چنگ * سوى خان بازارگان بىدرنگ
بزد حلقه را بر در و بار خواست * خداوند خورشيد را يار خواست
پرستندهء مهربان گفت كيست * زدن در شب تيره از بهر چيست
چنين داد پاسخ كه شبگير شاه * بيامد سوى دشت نخچيرگاه
بلنگيد در زير من بارگى * ازو بازگشتم به بيچارگى
چنين اسپ و زرّين ستامى بكوى * بدزدد كسى من شوم چاره جوى
بيامد كنيزك بدهقان بگفت * كه مردى همى خواهد از ما نهفت
همى گويد اسپى بزرّين ستام * بدزدند از ايدر شود كار خام
چنين داد پاسخ كه بگشاى در * ببهرام گفت اندر آى اى پسر
چو شاه اندر آمد چنان جاى ديد * پرستنده هر جاى برپاى ديد
چنين گفت كاى دادگر يك خداى * به خوبى توى بنده را رهنماى
مبادا جز از داد آيين من * مباد آز و گردنكشى دين من
همه كار و كردار من داد باد * دل زيردستان بما شاد باد
گر افزون شود دانش و داد من * پس از مرگ روشن بود ياد من
همه زيردستان چو گوهر فروش * بمانند با نالهء چنگ و نوش
چو آمد به بالاى ايوان رسيد * ز در دختر ميزبان را بديد
چو دهقان و را ديد بر پاى خاست * بيامد خم آورد بالاى راست
به دو گفت شب بر تو فرخنده باد * همه بد سگالان ترا بنده باد
نهالى بيفگند و مسند نهاد * ز ديدار او ميزبان گشت شاد
گرانمايه خوانى بياورد زود * برو خوردنيها از ان سان كه بود
بيامد يكى مرد مهتر پرست * بفرمود تا اسپ او را ببست
پرستنده را نيز خوان خواستند * يكى جاى ديگر بياراستند