پس انگاه گفتش ببهرام پير * كه اى شاه دشمن كش و شير گير
بگويم كنون هرچ هستم نهان * بد و نيك با شهريار جهان
ز پوشيدنى هم ز گستردنى * ز افگندنى و پراگندنى
همانا شتر بار باشد دويست * بايوان من بنده گر بيش نيست
همان ياره و طوق و هم تاج و تخت * كزان دختران را بود نيك بخت
ز برزين بخنديد بهرام و گفت * كه چيزى كه دارى تو اندر نهفت
بمان تا بباشد هم انجا بجاى * تو با جام مى سوى رامش گراى
به دو پير گفت اين سه دختر چو ماه * به راه كيومرث و هوشنگ شاه
ترا دادم و خاك پاى تواند * همه هر سه زنده براى تواند
مهين دخترم نام ماه آفريد * فرانك دوم و سيوم شنبليد
پسنديدشان شاه چون ديدشان * ز بانو زنان نيز بگزيدشان
ببرزين چنين گفت كاين هر سه ماه * پسنديد چون ديد بهرامشاه
بفرمود تا مهد زرّين چهار * بيارد ز لشكر يكى نامدار
چو هر سه مه اندر عمارى نشست * ز رومى همان خادم آورد شست
بمشكوى زرّين شدند اين سه ماه * همى بود تا مست تر گشت شاه
به دو گفت برزين كه اى شهريار * جهاندار و دانا و نيزهگزار
يكى بندهام تازيم شاه را * نيايش كنم خاك درگاه را
يكى بنده تازانهء شاه را * ببرد و بياراست درگاه را
سپه را ز سالار گردنكشان * جز از تازيانه نبودى نشان
چو ديدى كسى شاخ شيب دراز * دوان پيش رفتى و بردى نماز
همى بود بهرام تا گشت مست * چو خرّم شد اندر عمارى نشست
بيامد بمشكوى زرّين خويش * سوى خانهء عنبر آگين خويش
چو آمد يكى هفته آنجا ببود * بسى خورد و بخشيد و شادى نمود
[ هنر نمودن بهرام گور به نخجير ]
بهشتم بيامد بدشت شكار * خود و روز به با سوارى هزار
همه دشت يك سر پر از گور ديد * ز قربان كمان كيان بركشيد
دو زاغ كمان را بزه بر نهاد * ز يزدان پيروز گر كرد ياد
بهاران و گوران شده جفت جوى * ز كشتن به روى اندر آورده روى
همى پوست كند اين از ان آن ازين * ز خونشان شده لعل روى زمين
همى بود بهرام تا گور نر * بمستى جدا شد يك از يك دگر
چو پيروز شد نرّه گور دلير * يكى ماده را اندر آورد زير
بزه داشت بهرام جنگى كمان * بخنديد چون گور شد شادمان
بزد تير بر پشت آن گور نر * گذر كرد بر گور پيكان و پر
نر و ماده را هر دو بر هم بدوخت * دل لشكر از زخم او بر فروخت
ز لشكر هر انكس كه آن زخم ديد * بران شهريار آفرين گستريد
كه چشم بد از فرّ تو دور باد * همه روزگاران تو سور باد
به مردى تو اندر زمانه نوى * كه هم شاه و هم خسرو و هم گوى