تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 959

مساهمون:

ص٩٥٩
تذروان زرّين و طاووس زر * همه سينه و چشمهاشان گهر
چو دستور ديد آن بر شاه شد * براى بلند افسر ماه شد
به نرمى بشاه جهان گفت خيز * كه آمد همى گنجها را جهيز
يكى خانهء گوهر آمد پديد * كه چرخ فلك داشت آن را كليد
به دو گفت بنگر كه بر گنج نام * نويسد كسى كش بود گنج كام
نگه كن بدان گنج تا نام كيست * گر آگندن او بايّام كيست
بيامد سر موبدان چون شنيد * بران گاو بر مهر جمشيد ديد
بشاه جهان گفت كردم نگاه * نوشتست بر گاو جمشيد شاه
به دو گفت شاه اى سر موبدان * بهر كار داناتر از بخردان
ز گنجى كه جمشيد بنهاد پيش * چرا كرد بايد مرا گنج خويش
هر آن گنج كان جز بشمشير و داد * فراز آيد آن پادشاهى مباد
بارزانيان ده همه هرچ هست * مبادا كه آيد بما بر شكست
اگر نام بايد كه پيدا كنيم * بداد و بشمشير گنج آگنيم
نبايد سپاه مرا بهره زين * نه تنگست بر ما زمان و زمين
فروشيد گوهر بزرّ و بسيم * زن بيوه و كودكان يتيم
تهى دست مردم كه دارند نام * گسسته دل از نام و آرام و كام
ز ويران و آباد گرد آوريد * ازان پس يكايك همه بشمريد
ببخشيد دينار گنج و درم * به مزد روان جهاندار جم
ازان ده يك آن را كه بنمود راه * همى شاه جست از ميان سپاه
مرا تا جوان باشم و تن درست * چرا بايدم گنج جمشيد جست
گهر هرك بستاند از جمشيد * بگيتى مبادش بنيكى اميد
چو با لشكرم تن برنج آوريم * ز روم و ز چين نام و گنج آوريم
مرا اسپ شبديز و شمشير تيز * نگيرم فريب و ندانم گريز
و زان جايگه شد سوى گنج خويش * كه گرد آوريد از خوى و رنج خويش
بياورد گردان كشورش را * درم داد يك ساله لشكرش را
يكى بزمگه ساخت چون نو بهار * بياراست ايوان گوهر نگار
مى لعل رخشان بجام بلور * چو شد خرّم و شاد بهرام گور
بياران چنين گفت كاى سركشان * شنيده ز تخت بزرگى نشان
ز هوشنگ تا نوذر نامدار * كجا ز آفريدون بد او يادگار
برين هم نشان تا سر كىقباد * كه تاج فريدون بسر بر نهاد
ببينيد تا زان بزرگان كه ماند * بريشان بجز آفرين را كه خواند
چو كوتاه شد گردش روزگار * سخن ماند زان مهتران يادگار
كه اين را منش بود و آن را نبود * يكى را نكوهش دگر را ستود
يكايك بنوبت همه بگذريم * سزد گر جهان را ببد نسپريم
چرا گنج آن رفتگان آوريم * و گر دل بدينارشان گستريم
نبندم دل اندر سراى سپنج * ننازم بتاج و نيازم بگنج
چو روزى بشادى همى بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد