تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 912

مساهمون:

ص٩١٢
سپيده دمان مرد با مهر شاه * بر موبدِ موبد آمد پگاه
چو نزديك درگاه موبد رسيد * پراگنده گردان و در بسته ديد
بآواز زان بارگه بار خواست * چو بگشاد در باغبان رفت راست
چو آمد بنزديك موبد فراز * به دو مهره بنمود و بردش نماز
چو موبد نگه كرد و آن مهره ديد * ز شادى دل راى زن بر دميد
و زان پس بران نام چندى گريست * بدان باغبان گفت كاين مهر كيست
چنين داد پاسخ كه اى نامدار * نشسته بخان منست اين سوار
يكى ماه با وى چو سرو سهى * خردمند و با زيب و با فرّهى
به دو گفت موبد كه اى نامجوى * نشان ِ كه دارد به بالا و روى
به دو باغبان گفت هر كو بهار * بديدست سرو از لب جويبار
دو بازو بكردار ران هيون * برش چون بر شير و چهرش چو خون
همى رنگ شرم آيد از مهر اوى * همى زيب تاج آيد از چهر اوى

[ نامه موبدان به پهلوان ايران و به او فرمان رفتن به ايران داد ]

چو پاليزبان گفت و موبد شنيد * بروشن روان مرد دانا بديد
كه آن شير دل مرد جز شاه نيست * همان چهر او جز در گاه نيست
فرستاده‌يى جست روشن روان * فرستاد موبد بر پهلوان
كه پيدا شد آن فرّ شاپور شاه * تو از هر سوى انجمن كن سپاه
فرستادهء موبد آمد دوان * ز جايى كه بد تا در پهلوان
بگفت آنك در باغ شادى و بخت * شكفته شد آن خسروانى درخت
سپهبد ز گفتار او گشت شاد * دلش پر ز كين گشت و لب پر ز باد
بدادار گفت آن جهاندار راست * پرستش كنى جز ترا ناسزاست
كه دانست هرگز كه شاپور شاه * ببيند سپه نيز و او را سپاه
سپاس از تو اى دادگر يك خداى * جهاندار و بر نيكويى رهنماى
چو شب بر كشيد آن درفش سياه * ستاره پديد آمد از گرد ماه
فراز آمد از هر سوى لشكرى * بجايى كه بد در جهان مهترى
سوى سورستان سر بر افراختند * يگان و دوگانه همى تاختند
بدرگاه پاليزبان آمدند * بشادى بر ميزبان آمدند
چو لشكر شد آسوده بر در سراى * بنزديك شاه آمد آن پاك راى
بشاه جهان گفت پس ميزبان * خجستست بر ماه پاليزبان
سپاه انجمن شد بدين در سراى * نگه كن كنون تا چه آيدت راى
بفرمود تا بر گشادند راه * اگر چه فرو مايه بد جايگاه
چو رفتند نزديك آن نامجوى * يكايك نهادند بر خاك روى
مهان را همه شاه در بر گرفت * ز بدها خروشيدن اندر گرفت
بگفت آنك از چرم خر ديده بود * سخنهاى قيصر كه بشنيده بود
هم آزادى آن بت خوب چهر * بگفت آنچ او كرد پيدا ز مهر
كزو يافتم جان و از كردگار * كه فرخنده بادا بروز روزگار
وگر شهريارى و فرخنده‌يى * بود بندهء پر هنر بنده‌يى