كه رستى ز كام و دم اژدها * كنون آب خوردن نيارد بها
نبايد كه آيى به خوردن فرود * تن خويش را داد بايد درود
چو از پند گوى آن شنيد اردشير * بگلنار گفت اين سخن يادگير
ركيبش گران شد سبك شد عنان * به گردن بر آورد رخشان سنان
پس اندر چو باد دمان اردوان * همى تاخت با رنج و تيره روان
بدانگه كه بگذشت نيمى ز روز * فلك را بپيمود گيتى فروز
يكى شارستان ديد با رنگ و بوى * بسى مردم آمد بنزديك اوى
چنين گفت با موبدان نامدار * كه كى برگذشت آن دلاور سوار
چنين داد پاسخ به دو رهنماى * كه اى شاه نيك اختر و پاك راى
بدانگه كه خورشيد برگشت زرد * بگسترد شب چادر لاژورد
بدين شهر بگذشت پويان دو تن * پر از گرد و بىآب گشته دهن
يكى غرم بود از پس يك سوار * كه چون او نديدم بايوان نگار
چنين گفت با اردوان كدخداى * كز ايدر مگر باز گردى بجاى
سپه سازى و ساز جنگ آورى * كه اكنون دگر گونه شد داورى
كه بختش پس پشت او بر نشست * ازين تاختن باد ماند بدست
يكى نامه بنويس نزد پسر * بنامه بگوى اين سخن در بدر
نشانى مگر يابد از اردشير * نبايد كه او دود شد از غرم شير
چو بشنيد زو اردوان اين سخن * بدانست كآواز او شد كهن
بدان شارستان اندر آمد فرود * همى داد نيكى دهش را درود
[ نامه نوشتن اردوان به پسر خود بهمن ]
چو شب روز شد بامداد پگاه * بفرمود تا باز گردد سپاه
بيامد دو رخساره همرنگ نى * چو شب تيره گشت اندر آمد برى
يكى نامه بنوشت نزد پسر * كه كژّى بباغ اندر آورد بر
چنان شد ز بالين ما اردشير * كزان سان نجست از كمان ايچ تير
سوى پارس آمد بجويش نهان * مگوى اين سخن با كسى در جهان
[ گرد كردن سپاه ، اردشير ]
وزين سو به دريا رسيد اردشير * بيزدان چنين گفت كاى دستگير
تو كردى مرا ايمن از بدكنش * كه هرگز مبيناد نيكى تنش
بر آسود و ملاح را پيش خواند * ز كار گذشته فراوان براند
نگه كرد فرزانه ملّاح پير * به بالا و چهر و بر اردشير
بدانست كو نيست جز كى نژاد * ز فرّ و ز اورنگ او گشت شاد
بيامد به دريا هم اندر شتاب * بهر سو بر افگند زورق به آب
ز آگاهئ نامدار اردشير * سپاه انجمن شد بر آن آبگير
هرانكس كه بد بابكى در صطخر * بآگاهئ شاه كردند فخر
دگر هرك از تخم دارا بدند * بهر كشورى نامدارا بدند
چو آگاهى آمد ز شاه اردشير * ز شادى جوان شد دل مرد پير
همى رفت مردم ز دريا و كوه * بنزديك برنا گروها گروه