نكردى به تو دشمنى از بدى * كه خود كردهاى تو بنابخردى
كنون كام و خشنودى او بجوى * مگردان ز فرمان او هيچ روى
ز دينار لختى فرستادمت * بنامه درون پندها دادمت
هرانگه كه اين مايه بردى به كار * دگر خواه تا بگذرد روزگار
تگاور هيون جهان ديده پير * بيامد دوان تا بر اردشير
چو آن نامه بر خواند خرسند گشت * دلش سوى نيرنگ و اورند گشت
بگسترد هر گونه گستردنى * ز پوشيدنيها و از خوردنى
بنزديك اسپان سرايى گزيد * نه اندر خور كار جايى گزيد
شب و روز خوردن بدى كار اوى * مى و جام و رامشگران يار اوى
[ ديدن گلنار اردشير را و مردن بابك ]
يكى كاخ بود اردوان را بلند * بكاخ اندرون بندهيى ارجمند
كه گلنار بد نام آن ماه روى * نگارى پر از گوهر و رنگ و بوى
بر اردوان همچو دستور بود * بران خواسته نيز گنجور بود
بروبر گرامىتر از جان بدى * بديدار او شاد و خندان بدى
چنان بد كه روزى بر آمد به بام * دلش گشت زان خرّمى شادكام
نگه كرد خندان لب اردشير * جوان در دل ماه شد جايگير
همى بود تا روز تاريك شد * همانا بشب روز نزديك شد
كمندى بران كنگره بر ببست * گره زد برو چند و ببسود دست
بگستاخى از باره آمد فرود * همى داد نيكى دهش را درود
بيامد خرامان بر اردشير * پر از گوهر و بوى مشك و عبير
ز بالين ديبا سرش بر گرفت * چو بيدار شد تنگ در بر گرفت
نگه كرد برنا بران خوب روى * بدان موى و آن روى و آن رنگ و بوى
بدان ماه گفت از كجا خاستى * كه پر غم دلم را بياراستى
چنين داد پاسخ كه من بندهام * ز گيتى بديدار تو زندهام
دلارام گنجور شاه اردوان * كه از من بود شاد و روشن روان
كنون گر پذيرى ترا بندهام * دل و جان به مهر تو آگندهام
بيايم چو خواهى بنزديك تو * درفشان كنم روز تاريك تو
چو لختى بر آمد برين روزگار * شكست اندر آمد بآموزگار
جهان ديده بيدار بابك بمرد * سراى كهن ديگرى را سپرد
چو آگاهى آمد سوى اردوان * پر از غم شد و تيره گشتش روان
گرفتند هر مهترى ياد پارس * سپهبد بمهتر پسر داد پارس
بفرمود تا كوس بيرون برند * ز درگاه لشكر بهامون برند
جهان تيره شد بر دل اردشير * ازان پير روشن دل و دستگير
دل از لشكر اردوان بر گرفت * و زان آگهى راى ديگر گرفت
كه از درد او بد دلش پر ستيز * بهر سو همى جست راه گريز
ازان پس چنان بد كه شاه اردوان * ز اختر شناسان روشن روان
بياورد چندى بدرگاه خويش * همى باز جست اختر و راه خويش