كسى كو ز فرمان ما بگذرد * بفرجام زان كار كيفر برد
چو نامه فرستاده شد بر گرفت * جهانى بآرام در بر گرفت
ز كرمان بيامد به شهر صطخر * بسر بر نهاد آن كيى تاج فخر
تو راز جهان تا توانى مجوى * كه او زود پيچد ز جوينده روى
پادشاهى اسكندر
[ پادشاهى اسكندر چهارده سال بود ]
سكندر چو بر تخت بنشست گفت * كه با جان شاهان خرد باد جفت
كه پيروزگر در جهان ايزدست * جهاندار كز وى نترسد بدست
بد و نيك هم بگذرد بىگمان * رهايى نباشد ز چنگ زمان
هرانكس كه آيد بدين بارگاه * كه باشد ز ما سوى ما دادخواه
اگر گاه بار آيد ار نيم شب * بپاسخ رسد چون گشايد دو لب
چو پيروزگر فرّهى دادمان * در بخت پيروز بگشادمان
همه زير دستان بيابند بهر * بكوه و بيابان و دريا و شهر
نخواهيم باژ از جهان پنج سال * جز آن كس كه گويد كه هستم همال
بدرويش بخشيم بسيار چيز * ز دارنده چيزى نخواهيم نيز
چو اسكندر اين نيكويها بگفت * دل پادشا گشت با داد جفت
ز ايوان بر آمد يكى آفرين * بران دادگر شهريار زمين
ازان پس پراگنده شد انجمن * جهاندار بنشست با راى زن
[ نامهء اسكندر نزد دلاراى - مادر روشنك ]
بفرمود تا پيش او شد دبير * قلم خواست چينى و رومى حرير
نويسنده از كلك چون خامه كرد * سوى مادر روشنك نامه كرد
كه يزدان ترا مزد نيكان دهاد * بدانديش را درد پيكان دهاد
نوشتم يكى نامهيى پيش ازين * نوشته درو دردها بيش ازين
چو جفت ترا روز برگشته شد * بدست يكى بنده بر كشته شد
بر آيين شاهان كفن ساختم * ورا زين جهان تيز پرداختم
بسى آشتى خواستم پيش جنگ * نكرد آشتى چون نبودش درنگ
ز خونش بپيچيد هم دشمنش * بمينو رساناد يزدان تنش
نيابد كسى چاره از چنگ مرگ * چو باد خزانست و ما همچو برگ
جهان يك سر اكنون بپيش شماست * بر اندرز دارا فراوان گواست
كه او روشنك را به من داد و گفت * كه چون او ببايد ترا در نهفت
كنون با پرستنده و دايگان * از ايران بزرگان پر مايگان
فرستيد زودش بنزديك من * زدايد مگر جان تاريك من
بداريد چون پيش بود اصفهان * ز هر سو پراگنده كار آگهان
همه كار داران با شرم و داد * كه داراى دارابشان كار داد