بداد و دهش دل توانگر كنيد * بر آزادگى بر سر افسر كنيد
كه فرجام هم روزمان بگذرد * زمانه پى ما همى بشمرد
سوى موبدان نامهيى همچنين * پر افروزش و پوزش و آفرين
سر نامه از پادشاه كيان * سوى كاردانان ايرانيان
چو عنبر سر خامهء چين بشست * سر نامه بود آفرين از نخست
بران دادگر كو جهان آفريد * پس از آشكارا نهان آفريد
دو گيتى پديد آمد از كاف و نون * چرا نى بفرمان او در نه چون
سپهرى برين سان كه بينى روان * توانا و دانا جز او را مخوان
بباشد بفرمان او هرچ خواست * همه بندگانيم و او پادشاست
ازو باد بر نامداران درود * بر اندازهء هر يكى بر فزود
جز از نيك نامى و فرهنگ و داد * ز كردار گيتى مگيريد ياد
بپيروزى اندر غم آمد مرا * بسور اندرون ماتم آمد مرا
بدارندهء آفتاب بلند * كه بر جان دارا نجستم گزند
مر آن شاه را دشمن از خانه بود * يكى بنده بودش نه بيگانه بود
كنون يافت بادافره ايزدى * چو بد ساخت آمد برويش بدى
شما داد جوييد و پيمان كنيد * زبان را بپيمان گروگان كنيد
چو خواهيد كز چرخ يابيد بخت * ز من بدره و برده و تاج و تخت
پر از درد دار است روشن دلم * بكوشم كز اندرز او نگسلم
هرانكس كه آيد بدين بارگاه * درم يابد و ارج و تخت و كلاه
چو خواهد كه باشد بايوان خويش * نگردد گريزان ز پيمان خويش
بيابند چيزى كه خواهد ز گنج * ازان پس نبيند كسى درد و رنج
درم را بنام سكندر زنيد * بكوشيد و پيمان ما مشكنيد
نشستنگه شهرياران خويش * بسازيد زين پس بآيين پيش
مداريد بازار بىپاسبان * كه راند همى نام من بر زبان
مداريد بىمرزبان مرز خويش * پديد آوريد اندرين ارز خويش
بدان تا نباشد ز دزدان گزند * بمانيد شادان دل و سودمند
ز هر شهر زيبا پرستندهيى * پر از شرم بيدار دل بندهيى
كه شايد بمشكوى زرّين ما * بداند پرستيدن آيين ما
چنان كو برفتن نباشد دژم * نشايد كه بر برده باشد ستم
فرستيد سوى شبستان ما * بنزديك خسرو پرستان ما
غريبان كه بر شهرها بگذرند * چماننده پاى و لبان ناچرند
دل از عيب صافى و صوفى بنام * بدرويشى اندر دلى شادكام
ز خواهندگان نامشان سر كنيد * شمار اندر آغاز دفتر كنيد
هر آن كس كه هست از شما مستمند * كجا يافت از كار دارى گزند
دل و پشت بيدادگر بشكنيد * همه بيخ و شاخش ز بن بر كنيد
نهادن بد و كار كردن بدوى * بيابم همان چون كنم جست و جوى
كنم زنده بر دار بد نام را * كه گم كرد ز آغاز فرجام را