سكندر چنين داد پاسخ بدوى * كه اى نيكدل خسرو راستگوى
پذيرفتم اين پند و اندرز تو * فزون زين نباشم برين مرز تو
همه نيكويها بجاى آورم * خرد را بدين رهنماى آورم
جهاندار دست سكندر گرفت * بزارى خروشيدن اندر گرفت
كف دست او بر دهان بر نهاد * به دو گفت يزدان پناه تو باد
سپردم ترا جاى و رفتم به خاك * سپردم روان را بيزدان پاك
بگفت اين و جانش بر آمد ز تن * برو زار بگريستند انجمن
سكندر همه جامهها كرد چاك * بتاج كيان بر پراگند خاك
يكى دخمه كردش بر آيين او * بدان سان كه بد فرّه و دين او
بشستش ازان خون بروشن گلاب * چو آمدش هنگام جاويد خواب
بياراستندش بديباى روم * همه پيكرش گوهر و زرّ بوم
تنش زير كافور شد ناپديد * ازان پس كسى روى دارا نديد
بدخمه درون تخت زرّين نهاد * يكى بر سرش تاج مشكين نهاد
نهادش بتابوت زر اندرون * بر و بر ز مژگان بباريد خون
چو تابوتش از جاى برداشتند * همه دست بر دست بگذاشتند
سكندر پياده بپيش اندرون * بزرگان همه ديدگان پر ز خون
چنين تا ستودان دارا برفت * همى پوست گفتى بر و بر بكفت
چو بر تخت بنهاد تابوت شاه * بر آيين شاهان برآورد راه
چو پردخت از دخمهء ارجمند * ز بيرون بزد دارهاى بلند
يكى دار بر نام جانوشيار * دگر همچنان از در ماهيار
دو بد خواه را زنده بر دار كرد * سر شاه كش مرد بيدار كرد
ز لشكر برفتند مردان جنگ * گرفته يكى سنگ هر يك بچنگ
بكردند بر دارشان سنگسار * مبادا كسى كو كشد شهريار
چو ديدند ايرانيان كو چه كرد * بزارى بران شاه آزاد مرد
گرفتند يك سر برو آفرين * بدان سرور شهريار زمين
[ نامه نوشتن اسكندر نزد بزرگان ايران ]
ز كرمان كس آمد سوى اصفهان * بجايى كه بودند ز ايران مهان
بنزديك پوشيده رويان شاه * بيامد يكى مرد با دستگاه
بديشان درود سكندر ببرد * همه كار دارا بر ايشان شمرد
چنين گفت كز مرگ شاهان داد * نباشد دل دشمن و دوست شاد
بدانيد كامروز دارا منم * گر او شد نهان آشكارا منم
فزونست ازان نيكويها كه بود * بتيمار رخ را نشايد شخود
همه مرگ راييم شاه و سپاه * اگر دير مانيم اگر چند گاه
بنه سوى شهر صطخر آوريد * بپيوند ما نيز فخر آوريد
همانست ايران كه بود از نخست * بباشيد شادان دل و تن درست
نوشتند نامه بهر كشورى * بهر نامدارى و هر مهترى
ز اسكندر فيلقوس بزرگ * جهانگير و با كينه جويان سترگ