بهر سو ز باران همى تاختند * بدشت اندرون خيمهها ساختند
غمى بود زان كار داراب نيز * ز باران همى جست راه گريز
نگه كرد ويران يكى جاى ديد * ميانش يكى طاق بر پاى ديد
بلند و كهن بود و آزرده بود * يكى خسروى جاى پر پرده بود
نه خرگاه بودش نه پرده سراى * نه خيمه نه انباز و نه چارپاى
بران طاق آزرده بايست خفت * چو تنها تنى بود بىيار و جفت
سپهبد همى گرد لشكر بگشت * بران طاق آزرده اندر گذشت
ز ويران خروشى به گوش آمدش * كزان سهم جاى خروش آمدش
كه اى طاق آزرده هشيار باش * برين شاه ايران نگهدار باش
نبودش يكى خيمه و يار و جفت * بيامد به زير تو اندر بخفت
چنين گفت با خويشتن رشنواد * كه اين بانگ رعدست گر تند باد
دگر باره آمد ز ايوان خروش * كه اى طاق چشم خرد را مپوش
كه در تست فرزند شاه اردشير * ز باران مترس اين سخن ياد گير
سيم بار آوازش آمد به گوش * شگفتى دلش تنگ شد زان خروش
بفرزانه گفت اين چه شايد بدن * يكى را سوى طاق بايد شدن
ببينيد تا اندرو خفته كيست * چنين بر تن خود برآشفته كيست
برفتند و ديدند مردى جوان * خردمند و با چهرهء پهلوان
همه جامه و باره ترّ و تباه * ز خاك سيه ساخته جايگاه
بپيش سپهبد بگفت آنچ ديد * دل پهلوان زان سخن بردميد
بفرمود كو را بخوانيد زود * خروشى برين سان كه يا رد شنود
برفتند و گفتند كاى خفته مرد * ازين خواب بر خيز و بيدار گرد
چو دارا باسپ اندر آورد پاى * شكسته رواق اندر آمد ز جاى
چو سالار شاه آن شگفتى بديد * سر و پاى داراب را بنگريد
چنين گفت كاينت شگفتى شگفت * كزين برتر انديشه نتوان گرفت
بشد تيز با او بپرده سراى * همى گفت كاى دادگر يك خداى
كسى در جهان اين شگفتى نديد * نه از كار ديده بزرگان شنيد
بفرمود تا جامهها خواستند * بخرگاه جايى بياراستند
بكردار كوه آتشى بر فروخت * بسى عود با مشك و عنبر بسوخت
چو خورشيد سر برزد از كوهسار * سپهبد برفتن برآراست كار
بفرمود تا موبدى رهنماى * يكى دست جامه ز سر تا بپاى
يكى اسپ با زين و زرّين ستام * كمندى و تيغى بزرّين نيام
بداراب دادند و پرسيد ز وى * كه اى شير دل مهتر نامجوى
چه مردى تو و زاد بومت كجاست * سزد گر بگويى همه راه راست
چو بشنيد داراب يك سر بگفت * گذشته همى برگشاد از نهفت
بران سان كه آن زن برو كرد ياد * سخنها همى گفت با رشنواد
ز صندوق و ياقوت و بازوى خويش * ز دينار و ديبا به پهلوى خويش
يكايك بسالار لشكر بگفت * ز خواب و ز آرام و خورد و نهفت