ببينى كه من در صف كارزار * چنانم چو با باده و ميگسار
چو از شهر زاول بايران شوم * بنزديك شاه و دليران شوم
هنر بيش بينى ز گفتار من * مجوى اندرين كار تيمار من
دل رستم از غم پر انديشه شد * جهان پيش او چون يكى بيشه شد
كه گر من دهم دست بند ورا * و گر سر فرازم گزند ورا
دو كارست هر دو بنفرين و بد * گزاينده رسمى نو آيين و بد
هم از بند او بد شود نام من * بد آيد ز گشتاسپ انجام من
بگرد جهان هرك راند سخن * نكوهيدن من نگردد كهن
كه رستم ز دست جوانى بخست * بزاول شد و دست او را ببست
همان نام من باز گردد بننگ * نماند ز من در جهان بوى و رنگ
و گر كشته آيد بدشت نبرد * شود نزد شاهان مرا روى زرد
كه او شهريارى جوان را بكشت * بدان كو سخن گفت با او درشت
برين بر پس از مرگ نفرين بود * همان نام من نيز بىدين بود
و گر من شوم كشته بر دست اوى * نماند بزاولستان رنگ و بوى
شكسته شود نام دستان سام * ز زابل نگيرد كسى نيز نام
و ليكن همى خوب گفتار من * ازين پس بگويند بر انجمن
چنين گفت پس با سرافراز مرد * كه انديشه روى مرا زرد كرد
كه چندين بگويى تو از كار بند * مرا بند و راى تو آيد گزند
مگر كاسمانى سخن ديگرست * كه چرخ روان از گمان برترست
همه پند ديوان پذيرى همى * ز دانش سخن برنگيرى همى
ترا سال برنامد از روزگار * ندانى فريب بد شهريار
تو يكتا دلى و نديده جهان * جهانبان بمرگ تو كوشد نهان
گر ايدونك گشتاسپ از روى بخت * نيابد همى سيرى از تاج و تخت
بگرد جهان بر دواند ترا * بهر سختيى پروراند ترا
به روى زمين يك سر انديشه كرد * خرد چون تبر هوش چون تيشه كرد
كه تا كيست اندر جهان نامدار * كجا سر نپيچاند از كارزار
كزان نامور بر تو آيد گزند * بماند به دو تاج و تخت بلند
كه شايد كه بر تاج نفرين كنيم * وزين داستان خاك بالين كنيم
همى جان من در نكوهش كنى * چرا دل نه اندر پژوهش كنى
بتن رنج كارى تو بر دست خويش * جز از بدگمانى نيايدت پيش
مكن شهريارا جوانى مكن * چنين بر بلا كامرانى مكن
دل ما مكن شهريارا نژند * مياور بجان خود و من گزند
ز يزدان و از روى من شرم دار * مخور بر تن خويشتن زينهار
ترا بىنيازيست از جنگ من * وزين كوشش و كردن آهنگ من
زمانه همى تاختت با سپاه * كه بر دست من گشت خواهى تباه
بماند بگيتى ز من نام بد * بگشتاسپ بادا سرانجام بد
چو بشنيد گردنكش اسفنديار * به دو گفت كاى رستم نامدار