ز باره بآغوش بردارمت * ز ميدان بنزديك زال آرمت
نشانمت بر نامور تخت عاج * نهم بر سرت بر دلافروز تاج
كجا يافتستم من از كىقباد * بمينو همى جان او باد شاد
گشايم در گنج و هر خواسته * نهم پيش تو يك سر آراسته
دهم بىنيازى سپاه ترا * بچرخ اندر آرم كلاه ترا
ازان پس بيايم بنزديك شاه * گرازان و خندان و خرّم به راه
به مردى ترا تاج بر سر نهم * سپاسى بگشتاسپ زين بر نهم
ازان پس ببندم كمر بر ميان * چنانچون ببستم بپيش كيان
همه روى پاليز بىخو كنم * ز شادى تن خويش را نو كنم
چو تو شاه باشى و من پهلوان * كسى را بتن در نباشد روان
[ مى خوردن رستم با اسفنديار ]
چنين پاسخ آوردش اسفنديار * كه گفتار بيشى نيايد به كار
شكم گرسنه روز نيمى گذشت * ز گفتار پيكار بسيار گشت
بياريد چيزى كه داريد خوان * كسى را كه بسيار گويد مخوان
چو بنهاد رستم به خوردن گرفت * بماند اندران خوردن اندر شگفت
يل اسفنديار و گوان يك سره * ز هر سو نهادند پيشش بره
بفرمود مهتر كه جام آوريد * بجاى مى پخته خام آوريد
ببينيم تا رستم اكنون ز مى * چه گويد چه آرد ز كاوس كى
بياورد يك جام مى ميگسار * كه كشتى بكردى بر و بر گذار
به ياد شهنشاه رستم بخورد * بر آورد ازان چشمهء زرد گرد
همان جام را كودك ميگسار * بياورد پر بادهء شاهوار
چنين گفت پس با پشوتن براز * كه بر مى نيايد بآبت نياز
چرا آب بر جام مى بفگنى * كه تيزئ نبيد كهن بشكنى
پشوتن چنين گفت با ميگسار * كه بىآب جامى مى افگن بيار
مى آورد و رامشگران را بخواند * ز رستم همى در شگفتى بماند
چو هنگامهء رفتن آمد فراز * ز مى لعل شد رستم سرفراز
چنين گفت با او يل اسفنديار * كه شادان بدى تا بود روزگار
مى و هرچ خوردى ترا نوش باد * روان دلاور پر از توش باد
به دو گفت رستم كه اى نامدار * هميشه خرد بادت آموزگار
هران مى كه با تو خورم نوش گشت * روان خردمند را توش گشت
گر اين كينه از مغز بيرون كنى * بزرگى و دانش بر افزون كنى
ز دشت اندر آيى سوى خان من * بوى شاد يك چند مهمان من
سخن هرچ گفتم بجاى آورم * خرد پيش تو رهنماى آورم
بياساى چندى و با بد مكوش * سوى مردمى ياز و باز آر هوش
چنين گفت با او يل اسفنديار * كه تخمى كه هرگز نرويد مكار
تو فردا ببينى ز مردان هنر * چو من تاختن را ببندم كمر
تن خويش را نيز مستاى هيچ * بايوان شو و كار فردا بسيچ