شب تيره تنها برفتم ز پيش * همه نام جستم نه آرام خويش
چو ديد آن درفشان درفش مرا * به گوش آمدش بانگ رخش مرا
بپردخت ايران و شد سوى چين * جهان شد پر از داد و پر آفرين
گر از يال كاوس خون آمدى * ز پشتش سياوش چون آمدى
و زو شاه كىخسرو پاك و راد * كه لهراسپ را تاج بر سر نهاد
پدرم آن دلير گرانمايه مرد * ز ننگ اندران انجمن خاك خورد
كه لهراسپ را شاه بايست خواند * ازو در جهان نام چندين نماند
چه نازى بدين تاج گشتاسپى * بدين تازه آيين لهراسپى
كه گويد برو دست رستم ببند * نبندد مرا دست چرخ بلند
كه گر چرخ گويد مرا كاين نيوش * بگرز گرانش بمالم دو گوش
من از كودكى تا شدستم كهن * بدين گونه از كس نبردم سخن
مرا خوارى از پوزش و خواهش است * وزين نرم گفتن مرا كاهش است
ز تيزيش خندان شد اسفنديار * بيازيد و دستش گرفت استوار
به دو گفت كاى رستم پيل تن * چنانى كه بشنيدم از انجمن
ستبرست بازوت چون ران شير * بر و يال چون اژدهاى دلير
ميان تنگ و باريك همچون پلنگ * بويژه كجا گرز گيرد بچنگ
بيفشارد چنگش ميان سخن * ز برنا بخنديد مرد كهن
ز ناخن فرو ريختش آب زرد * همانا نجنبيد زان درد مرد
گرفت آن زمان دست مهتر بدست * چنين گفت كاى شاه يزدان پرست
خنك شاه گشتاسپ آن نامدار * كجا پور دارد چو اسفنديار
خنك آنك چون تو پسر زايد او * همى فرّ گيتى بيفزايد او
همى گفت و چنگش بچنگ اندرون * همى داشت تا چهر او شد چو خون
همان ناخنش پر ز خوناب كرد * سپهبد بروها پر از تاب كرد
بخنديد ازو فرّخ اسفنديار * چنين گفت كاى رستم نامدار
تو امروز مى خور كه فردا برزم * بپيچى و يادت نيايد ز بزم
چو من زين زرّين نهم بر سياه * بسر بر نهم خسروانى كلاه
بنيزه ز اسپت نهم بر زمين * ازان پس نه پرخاش جويى نه كين
دو دستت ببندم برم نزد شاه * بگويم كه من زو نديدم گناه
بباشيم پيشش بخواهشگرى * بسازيم هر گونهيى داورى
رهانم ترا از غم و درد و رنج * بيابى پس از رنج خوبى و گنج
بخنديد رستم ز اسفنديار * به دو گفت سير آيى از كارزار
كجا ديدهاى رزم جنگاوران * كجا يافتى باد گرز گران
اگر بر جزين روى گردد سپهر * بپوشد ميان دو تن روى مهر
بجاى مى سرخ كين آوريم * كمند نبرد و كمين آوريم
غو كوس خواهيم از آواى رود * بتيغ و بگوپال باشد درود
ببينى تو اى فرّخ اسفنديار * گراييدن و گردش كارزار
چو فردا بيايى بدشت نبرد * بآورد مرد اندر آيد بمرد