چو بگذشت از تيره شب يك زمان * خروش كلنگ آمد از آسمان
برآشفت ز آوازش اسفنديار * پيامى فرستاد زى گرگسار
كه گفتى بدين منزلت آب نيست * همان جاى آرامش و خواب نيست
كنون ز آسمان خاست بانگ كلنگ * دل ما چرا كردى از آب تنگ
چنين داد پاسخ كز ايدر ستور * نيايد مگر چشمهء آب شور
دگر چشمهء آب يا بى چو زهر * كزان آب مرغ و ددان راست بهر
چنين گفت سالار كز گرگسار * يكى راهبر ساختم كينه دار
ز گفتار او تيز لشكر براند * جهاندار نيكى دهش را بخواند
[ خوان هفتم گذشتن اسفنديار از رود و كشتن گرگسار را ]
چو يك پاس بگذشت از تيره شب * بپيش اندر آمد خروش جلب
بخنديد بر بارگى شاه نو * ز دُم سپه رفت تا پيش رو
سپهدار چون پيش لشكر رسيد * يكى ژرف درياى بىبن بديد
هيونى كه بود اندران كاروان * كجا پيش رو داشتى ساروان
همى پيش رو غرقه گشت اندر آب * سپهبد بزد چنگ هم در شتاب
گرفتش دوران بركشيدش ز گل * بترسيد بد خواه ترك چگل
بفرمود تا گرگسار نژند * شود داغ دل پيش بر پاى بند
به دو گفت كاى ريمن گرگسار * گرفتار بر دست اسفنديار
نگفتى كه ايدر نيابى تو آب * بسوزد ترا تابش آفتاب
چرا كردى اى بد تن از آب خاك * سپه را همه كرده بودى هلاك
چنين داد پاسخ كه مرگ سپاه * مرا روشنايست چون هور و ماه
چه بينم همى از تو جز پاى بند * چه خواهم ترا جز بلا و گزند
سپهبد بخنديد و بگشاد چشم * فرو ماند زان ترك و بفزود خشم
به دو گفت كاى كم خرد گرگسار * چو پيروز گردم من از كارزار
برويين دژت بر سپهبد كنم * مبادا كه هرگز به تو بد كنم
همه پادشاهى سراسر تراست * چو با ما كنى در سخن راه راست
نيازارم آن را كه فرزند تست * هم آن را كه از دوده پيوند تست
چو بشنيد گفتار او گرگسار * پر امّيد شد جانش از شهريار
ز گفتار او ماند اندر شگفت * زمين را ببوسيد و پوزش گرفت
به دو گفت شاه آنچ گفتى گذشت * ز گفتار خامت نگشت آب دشت
گذرگاه اين آب دريا كجاست * ببايد نمودن بما راه راست
به دو گفت با آهن از آبگير * نيابد گذر پرّ و پيكان تير
تهمتن فرو ماند اندر شگفت * هم اندر زمان بند او برگرفت
بدرياى آب اندرون گرگسار * بيامد هيونى گرفته مهار
سپهبد بفرمود تا مشك آب * بريزند در آب و در ماهتاب
به دريا سبك بار شد بارگى * سپاه اندر آمد بيكبارگى
چو آمد به خشكى سپاه و بنه * ببد ميسره راست با ميمنه
بنزديك رويين دژ آمد سپاه * چنان شد كه فرسنگ ده ماند راه