سپهبد چو بشنيد زيشان سخن * بپيچيد زان گفتهاى كهن
بايرانيان آفرين كرد و گفت * كه هرگز نماند هنر در نهفت
گر ايدونك گرديم پيروزگر * ز رنج گذشته بيابيم بر
نگردد فرامش بدل رنجتان * نماند تهى بىگمان گنجتان
همى راى زد تا جهان شد خنك * برفت از بر كوه باد سبك
بر آمد ز درگاه شيپور و ناى * سپه برگرفتند يك سر ز جاى
بكردار آتش همى راندند * جهان آفرين را بسى خواندند
سپيده چو از كوه سر بركشيد * شب آن چادر شعر در سر كشيد
چو خورشيد تابان نهان كرد روى * همى رفت خون در پس پشت اوى
به منزل رسيد آن سپاه گران * همه گرز داران و نيزه وران
بهارى يكى خوش منش روز بود * دل افروز يا گيتى افروز بود
سرا پرده و خيمه فرمود كى * بياراست خوان و بياورد مى
هم اندر زمان تند بادى ز كوه * بر آمد كه شد نامور زان ستوه
جهان سر بسر گشت چون پرّ زاغ * ندانست كس باز هامون ز راغ
بباريد از ابر تاريك برف * زمينى پر از برف و بادى شگرف
سه روز و سه شب هم بدان سان بدشت * دم باد ز اندازه اندر گذشت
هوا پود گشت ابر چون تار شد * سپهبد ازان كار بيچار شد
بآواز پيش پشوتن بگفت * كه اين كار ما گشت با درد جفت
به مردى شدم در دم اژدها * كنون زور كردن نيارد بها
همه پيش يزدان نيايش كنيد * بخوانيد و او را ستايش كنيد
مگر كاين بلاها ز ما بگذرد * كزين پس كسى مان بكس نشمرد
پشوتن بيامد به پيش خداى * كه او بود بر نيكويى رهنماى
نيايش ز اندازه بگذاشتند * همه در زمان دست برداشتند
همانگه بيامد يكى باد خوش * ببرد ابر و روى هوا گشت كش
چو ايرانيان را دل آمد بجاى * ببودند بر پيش يزدان بپاى
سرا پرده و خيمهها گشته تر * ز سرما كسى را نبد پاى و پر
همانجا ببودند گردان سه روز * چهارم چو بفروخت گيتى فروز
سپهبد گرانمايگان را بخواند * بسى داستانهاى نيكو براند
چنين گفت كايدر بمانيد بار * مداريد جز آلت كارزار
هر انكس كه هستند سرهنگ فش * كه باشد ورا باره صد آب كش
به پنجاه آب و خورش برنهيد * دگر آلت گسترش بر نهيد
فزونى هم ايدر بمانيد بار * مگر آنچ بايد بدان كارزار
بنيروى يزدان بيابيم دست * بدان بدكنش مردم بتپرست
چو نوميد گردد ز يزدان كسى * ازو نيك بختى نيايد بسى
ازان دژ يكايك توانگر شويد * همه پاك با گنج و افسر شويد
چو خور چادر زرد بر سر كشيد * ببد باختر چون گل شنبليد
بنه بر نهادند گردان همه * برفتند با شهريار رمه