تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 700

مساهمون:

ص٧٠٠
سر جنگ جويان به خوردن نشست * پرستنده شد جام باده بدست
بفرمود تا جوشن و خود و گبر * ببردند با تيغ پيش هژبر
گشاده بفرمود تا گرگسار * بيامد بپيش يل اسفنديار
به دو گفت كاكنون گذشتى ز بد * ز تو خوبى و راست گفتن سزد
چو از تن ببرّم سر ارجاسپ را * درخشان كنم جان لهراسپ را
چو كهرم كه از خون فرشيدورد * دل لشكرى كرد پر خون و درد
دگر اندريمان كه پيروز گشت * بكشت از دليران ما سى و هشت
سرانشان ببرّم بكين نيا * پديد آرم از هر درى كيميا
همه گورشان كام شيران كنم * بكام دليران ايران كنم
سراسر بدوزم جگرشان بتير * بيارم زن و كودكانشان اسير
ترا شاد خوانيم ازين گر دژم * بگوى آنچ دارى بدل بيش و كم
دل گرگسار اندران تنگ شد * روان و زبانش پر آژنگ شد
به دو گفت تا چند گويى چنين * كه بر تو مبادا بداد آفرين
همه اختر بد بجان تو باد * بريده بخنجر ميان تو باد
به خاك اندر افگنده پر خون تنت * زمين بستر و گرد گرد پيراهنت
ز گفتار او تيز شد نامدار * بر آشفت با تنگ دل گرگسار
يكى تيغ هندى بزد بر سرش * ز تارك به دو نيم شد تا برش
به دريا فگندش هم اندر زمان * خور ماهيان شد تن بد گمان
و ز ان جايگه باره را بر نشست * بتندى ميان يلى را ببست
به بالا بر آمد بدژ بنگريد * يكى ساده دژ آهنين باره ديد
سه فرسنگ بالا و پهنا چهل * بجايى نديد اندر او آب و گل
بپهناى ديوار او بر سوار * برفتى برابر بروبر چهار
چو اسفنديار آن شگفتى بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد
چنين گفت كاين را نشايد ستد * بد آمد به روى من از راه بد
دريغ اين همه رنج و پيكار ما * پشيمانى آمد همه كار ما
بگرد بيابان همه بنگريد * دو ترك اندران دشت پوينده ديد
همى رفت پيش اندرون چار سگ * سگانى كه گيرند آهو بتگ
ز بالا فرود آمد اسفنديار * بچنگ اندرون نيزهء كارزار
بپرسيد و گفت اين دژ نامدار * چه جايست و چندست بر وى سوار
ز ارجاسپ چندى سخن راندند * همه دفتر دژ برو خواندند
كه بالا و پهناى دژ را ببين * درى سوى ايران دگر سوى چين
به دو اندرون تيغ زن سى هزار * سواران گردنكش و نامدار
همه پيش ارجاسپ چون بنده‌اند * بفرمان ورايش سرافگنده‌اند
خورش هست چندانك اندازه نيست * بخوشه درون بار اگر تازه نيست
اگر در ببندد بده سال شاه * خورش هست چندانك بايد سپاه
و گر خواهد از چين و ما چين سوار * بيايد برش نامور صد هزار
نيازش نيايد به چيزى بكس * خورش هست و مردان فريادرس
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 700 | حكيم أبو القاسم الفردوسي