سپهبد بپرسيد از يشان سخن * ز بالا و ديدار آن سرو بن
[ ز گفتار و ديدار و راى و خرد * بدان تا بخوى وى اندر خورد ]
بگوئيد با من يكايك سخن * بكژى نگر نفگنيد ايچ بن
[ اگر راستىتان بود گفت و گوى * بنزديك من تان بود آبروى ]
و گر هيچ كژى گمانى برم * به زير پى پيلتان بسپرم
رخ لاله رخ گشت چون سند روس * بپيش سپهبد زمين داد بوس
چنين گفت كز مادر اندر جهان * نزايد كس اندر ميان مهان
بديدار سام و به بالاى او * به پاكى دل و دانش و راى او
دگر چون تو اى پهلوان دلير * بدين برز بالا و بازوى شير
همى مى چكد گوئى از روى تو * عبيرست گوئى مگر بوى تو
سه ديگر چو رودابهء ماه روى * يكى سرو سيمست با رنگ و بوى
ز سر تا به پايش گلست و سمن * بسرو سهى بر سهيل يمن
از آن گنبد سيم سر بر زمين * فرو هشته بر گل كمند از كمين
[ بمشك و بعنبر سرش بافته * بياقوت و زمرد تنش تافته ]
[ سر زلف و جعدش چو مشكين زره * فگندست گوئى گره بر گره ]
[ ده انگشت برسان سيمين قلم * برو كرده از غاليه صد رقم ]
بتآراى چون او نبيند بچين * برو ماه و پروين كنند آفرين
سپهبد پرستنده را گفت گرم * سخنهاى شيرين بآواى نرم
كه اكنون چه چارست با من بگوى * يكى راه جستن بنزديك اوى
كه ما را دل و جان پر از مهر اوست * همه آرزو ديدن چهر اوست
پرستنده گفتا چو فرمان دهى * گذاريم تا كاخ سرو سهى
[ ز فرخنده راى جهان پهلوان * ز گفتار و ديدار روشن روان ]
فريبيم و گوئيم هر گونهء * ميان اندرون نيست واژونهء
سر مشك بويش بدام آوريم * لبش زى لب پور سام آوريم
خرامد مگر پهلوان با كمند * بنزديك ديوار كاخ بلند
كند حلقه در گردن كنگره * شود شير شاد از شكار بره
برفتند خوبان و برگشت زال * دلش گشت با كام و شادى همال
[ بازگشتن كنيزكان به نزد رودابه ]
رسيدند خوبان بدرگاه كاخ * بدست اندرون هر يك از گل دو شاخ
نگه كرد دربان برآراست جنگ * زبان كرد گستاخ و دل كرد تنگ
كه بىگه ز درگاه بيرون شويد * شگفت آيدم تا شما چون شويد
بتان پاسخش را بياراستند * بتنگى دل از جاى برخاستند
كه امروز روزى دگر گونه نيست * به راه گلان ديو واژونه نيست
بهار آمد از گلستان گل چنيم * ز روى زمين شاخ سنبل چنيم
نگهبان در گفت كامروز كار * نبايد گرفتن بدان هم شمار
كه زال سپهبد بكابل نبود * سراپردهء شاه زابل نبود
نبينيد كز كاخ كابل خداى * بزين اندر آرد بشبگير پاى