بخوانم سپاه پراگنده را * برافشانم اين گنج آگنده را
به دو گفت كهرم كه فرمان كنم * ز فرمان تو رامش جان كنم
چو خورشيد تيغ از ميان بركشيد * سپاه شب تيره شد ناپديد
بياورد كهرم ز توران سپاه * جهان گشت چون روى زنگى سياه
چو آمد بران مرز بگشاد دست * كسى را كه بد پيش آذر پرست
چو تركان رسيدند نزديك بلخ * گشاده زبان را بگفتار تلخ
ز كهرم چو لهراسپ آگاه شد * غمى گشت و با رنج همراه شد
بيزدان چنين گفت كاى كردگار * توى برتر از گردش روزگار
توانا و دانا و پايندهاى * خداوند خورشيد تابندهاى
نگهدار دين و تن و هوش من * همان نيروى جان و گر توش من
كه من بنده بر دست ايشان تباه * نگردم توى پشت و فرياد خواه
ببلخ اندرون نامدارى نبود * و ز آن گرز داران سوارى نبود
بيامد ز بازار مردى هزار * چنانچون بود از در كارزار
چو توران سپاه اندر آمد بتنگ * بپوشيد لهراسپ خفتان جنگ
ز جاى پرستش بآوردگاه * بيامد بسر بر كيانى كلاه
بپيرى بغرّيد چون پيل مست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست
بهر حملهيى جادوى زان سران * سپردى زمين را بگرز گران
همى گفت هر كس كه اين نامدار * نباشد جز از گرد اسفنديار
بهر سو كه باره بر انگيختى * همى خاك با خون بر آميختى
هر انكس كه آواز او يافتى * بتنش اندرون زهره بشكافتى
بتركان چنين گفت كهرم كه چنگ * ميازيد با او يكايك بجنگ
بكوشيد و اندر ميانش آوريد * خروش هژبر ژيان آوريد
بر آمد چكاچاك زخم تبر * خروش سواران پرخاشخر
چو لهراسپ اندر ميانه بماند * به بيچارگى نام يزدان بخواند
ز پيرى و از تابش آفتاب * غمى گشت و بخت اندر آمد بخواب
جهان ديده از تير تركان بخست * نگونسار شد مرد يزدان پرست
به خاك اندر آمد سر تاج دار * برو انجمن شد فراوان سوار
بكردند چاك آن بر و جوشنش * بشمشير شد پاره پاره تنش
همى نوسواريش پنداشتند * چو خود از سر شاه برداشتند
رخى لعل ديدند و كافور موى * از آهن سياه آن بهشتيش روى
بماندند يك سر ازو در شگفت * كه اين پير شمشير چون بر گرفت
كزين گونه اسفنديار آمدى * سپه را برين دشت كار آمدى
بدين اندكى ما چرا آمديم * همى بىگله در چرا آمديم
بتركان چنين گفت كهرم كه كار * همين بودمان رنج در كارزار
كه اين نامور شاه لهراسپ است * كه پوزش جهاندار گشتاسپ است
جهاندار با فر يزدان بود * همه كار او رزم و ميدان بود
جز اين نيز كاين خود پرستنده بود * دل از تاج و ز تخت بركنده بود